شوهرم و لاک تنهایی‏‌اش

عکاس: ماهی صفویه

توی مهمانی‏‌ها، لحظاتی که همهمه بالا می‏‌گیرد و هر کسی مشغول صحبت با دیگری است، بارها دیده‎ام که احسان، یک گوشه نشسته، یا دارد متنی در اینترنت را می‏‌خواند یا یکی از صدها پی‎دی‎افی که روی گوشی‎اش ریخته. بار آخر، وقتی که عمه و شوهرعمه‏‌ام خانه‌‏ی پدری دعوت بودند، او آخرین نفری بود که به زور چشم غرهّ‎ی من، دستپاچه آمد سر سفره و بشقابش را دستش گرفت. صادقانه بگویم که این حواس پرتی‏‌های او گاهی مرا دیوانه می‎کند. مادر و خواهرم غذا را با زحمت پخته و آورده و چیده بودند، و او حتی برای کشیدنش هم هوش و حواس نداشت. بی‏‌خیال لم داده بود روی مبل، گوشی‎اش‏ را گذاشته بود روی زانویش، با یک انگشتش حرکت مهره‏‌های شطرنج را انتخاب می‎کرد و با دست دیگرش چانه‎اش را گرفته و عمیقا در فکر فرو رفته بود. چنان در بازی شطرنج غرق شده بود که مهمان‌‏های  بشقاب به دست و ایستاده در یک قدمی‏‌اش را نه می‎دید و نه صدایشان را می‎شنید.

بار دیگر که خانه‎ی مادرم بودیم و می‎خواستیم به یک مهمانی برویم، او توی پذیرایی نشسته بود و غرق صفحه‎ی شطرنجش بود. من از جلویش چند بار رفتم و آمدم و او مرا ندید. به مادر و خواهرم گفتم چیزی نگویید ببینیم او متوجه رفتن ما می‌شود یا نه. ما درِ خانه را هم به هم کوبیدیم و باز احسان نفهمید. سوار ماشین شدیم و آخر سر بعد از گذشت پانزده دقیقه‎، او زنگ زد و سراسیمه پرسید که کجا هستیم و کی رفتیم.

ماه‎ها و سال‎های اول ازدواج که رفت و آمد و مهمان بازی‌‏ها بیشتر بود، خزیدن احسان در خلوت خودش و کور و کر شدنش همه را دیوانه می‎کرد. دلم می‎خواست کمی هوشیارتر بود، کمی متوجه‎تر، کمی بیشتر چیزها را می‎دید و می‎شنید. اما حالا بعد از گذشت ۹ سال از زندگی مشترکمان، دیگر کاملا شیرفهم شده‎ام که وقتی او توی لاک تنهایی‎اش برود، می‎شود همان شِلمانِ کارتون بامزی. لاک‌پشتی که وقتی ساعت خوابش می‎رسید می‎رفت توی لاکش، و دیگر بمب هم بیدارش نمی‏‌کرد.

به گمانم من هم باید بامزی باشم، و هر دفعه که شلمان خوابش می‌‏برد، یک شیشه عسل بخورم تا هم مثل بامزی قوی شوم و هم اگر خدا بخواهد شیرین‎کام.

مطالب مرتبط
11 دیدگاه‌ها
  1. سردشتی می‌گوید

    متاسفانه لاک تنهایی منزلگاه بسیاری از ماها شده و چاره ای جز مدارا با آن نداریم سپاس از شما و موفق باشید

  2. یاسمن بلوری می‌گوید

    درود بر شما سمیرا جان. با اینکه مطلبتان یک درد محسوب میشد ولی بامزه نوشته بودین یا شایدم نوع خواندن خانم قاسمی هم در این موضوع دخیل بوده است. بهرحال قلمتان را دوست دارم و اینبار نیز از مطلبتان لذت بردم. دست مریزاد

  3. شاهمرادی می‌گوید

    لاک تنهایی: نمیدونم ما بی توجهی همسران را به این تشبیه میکنیم. خبر از افکارشان نداریم که چرا کمی با خود تمرین دقت وهشیاری نمیکنند.
    سمیرا جان خیلی روان وموثر نوشتید موفق باشید. شاهمرادی

  4. لیلا می‌گوید

    عالی بود عزیزم

  5. اذین خودی می‌گوید

    درود، من هم لذت بردم هم از خود متن و هم از شیوه نگارشتون. راستش ما هم از این شلمان ها دور و برمون زیاد داریم. چه میشه کرد، انگار طبیعتشونه و باید باهاش کنار بیایم.
    پاینده باشید

  6. ساره می‌گوید

    مردهاي داراي لاك تنهايي را زياد ديده ام!
    اما اين آقا احسان قصه ي شما واقعا شاهكار بود

  7. سمانه می‌گوید

    وای
    عالی بود
    انگار تکه‌های یخ رو گذاشتی روی دلم
    و جیزی صدا داد…
    در نهایت همه‌ی ما محکوم به پذیرفتن هم هستیم و همین هم ما رو از درد یکه‌تازی نجات میدهد.
    تغییر ناچیز است…
    تنها راه پذیرش است

  8. شهین طالبی می‌گوید

    سمیرا جان خیلی خوب نوشتید. عسلها اثر کردند و قلمتون شیرین است. آرزوی موفقیت بیشتر براتون دارم. صدای خانم شکوفه هم دلنشین است.

  9. شکوفه صمدی می‌گوید

    شیرین نوشتید از چیزی که می‌شد تلخ باشد

  10. شکوفه صمدی می‌گوید

    چه تصویر خوبی!

  11. مریم احمدی می‌گوید

    خیلی لذت بردم سمیرا جون. دست مریزاد

دیدگاه‌تان را درباره این متن بنویسید

پست الکترونیک شما نمایش داده نمی‌شود