یک لقمه برای بز بز قندی

عکاس: ماهی صفویه/ نویسنده: فریده شاهمرادی

رو به کنج دیوار پشت به همه نشستم و اخم‌هایم را تو هم کردم. این عادت همیشگیم بود که وقتی از چیزی ناراحت می‌شدم زاویه 90 درجه دیوار را مشگل‌گشا می‌دانستم. چنان آن کنج را دوست داشتم که حالا خاطره‌اش با تعجب برایم مرور می‌شود.

یوما (مادر) گفت: چیه؟ چی شده دوباره قهر کردی؟

جواب ندادم. دوباره صدا زد: بره‌ی تو دلیِ یوما! بز بز قندی یوما! چی شده؟

شانه‌هایم را بالا انداختم وجواب ندادم. حوصله‌اش سر رفت. با یک دست شانه‌ام را کشید و به سمت خودش سراند. نگاهی به سگرمه‌های تو هم رفته‌ام کرد وگفت: الله الله این امروز بدجوری خلقش تنگه! حالا میگی چی شده یا برم سر کارم؟

با بغض گفتم: برو پی کارت، بعدم بیا برا تقی و نقی لقمه بگیر. ما که آدم نیستیم.

تقی و نقی پسرهای همیشه گرسنه‌ی همسایه بودند.

یوما خنده‌ای کرد وگفت: چی میگی؟ تقی و نقی این وسط چی‌کاره‌ان؟ اونا اذیتت کردن؟ عیب نداره. با هم دوست باشین!

گفتم: نه اونا اذیت ندارن وقتی شما نصف سنگک براشون لقمه کتلت می‌گیری اونم با سبزی و گوجه، اون وقت من باید بشینم سر سفره هی لقمه کوچیک بگیرم؛ هی لقمه کوچیک بگیرم و بخورم. آخه من تقی و نقی نیستم که تازه برا ننه‌شونم لقمه می‌گیری. انگار اونا نمی‌تونن برا خودشون لقمه درست کنن.

یوما قهقه‌ای زد که تا اون روز نشنیده بودم. خواهرم به دنبال مادر شروع به خندیدن کرد و گفت: بچه‌ی دیوانه! تو سر سفره خونه‌ت می‌شینی و غذا می‌خوری! دوست داری تقی و نقی رم بگم بیان سر سفره با تو لقمه کوچیک وردارن و بخورن؟

داد زدم: نه دوست ندارم!

یوما گفت: آبجیش یه لقمه برا بز بز قندی من بگیر که اگه این قند و عسل قهر کنه زندگی از زهرم تلخ‌تره.

خواهرم سفره را باز کرد؛ تکه‌ای سنگک برداشت و یک کتلت با سبزی گذاشت لای نان. آن را پیچاند و یک لقمه قاضی حسابی داد دستم و گفت: بفرما بره‌ی تو دلیِ مامان! مواظب باش خفه نشی!

اشک‌هایم را پاک کردم و لقمه را گرفتم. چه عطری! چه مزه‌ای! عطر عاطفه و طعم مهربانی.

آن عطر و آن مزه، مال همان روز و همان خانه و همان ساعت بود و دیگر تکرار نشد.

مطالب مرتبط
6 دیدگاه‌ها
  1. شهین طالبی می‌گوید

    خانم شاهمرادی عزیز، خیلی دلنشین و دوست داشتنی بود…واقعا لذت بردم❤?

  2. یاسمن بلوری می‌گوید

    درود بر شما خانم شاهمرادی جان. چقدر جالب و خواندنی توصیف کردین. سه بار متنتون رو خوندم و لذت بردم. چه حس خواهرانه ی دلنشینی. بسیار خاص و زیبا توصیف نمودید. قلمتان سبز

  3. اذین خودی می‌گوید

    خاطره داستان خیلی بانمکی بود که حسابی چسبید، مثل بقیه متنهای جذابتان. لذت بردم
    درود بر شما و قلمتان مانا

  4. سردشتی می‌گوید

    امیدوارم زندگی تون همیشه پر از عطر عاطفه و طعم مهربونی باشه دوست من. سپاس

  5. ادب می‌گوید

    یاد کودکی هایمان بخیر چقدر نازمان وقهرمان خریدار داشت ولی عجب دختر لوسی چقدر مادرها مهربان بودن لقمه نان بدون همسایه نمیخوردن خیلی داستان زیبایی بود موفق باشید

  6. شکوفه صمدی می‌گوید

    عالی نوشتید! عالی! نوش جونتون. منم عاشق کتلت و سبزی‌ام. نون سنگک که جای خود را دارد

دیدگاه‌تان را درباره این متن بنویسید

پست الکترونیک شما نمایش داده نمی‌شود