ماری‌کریستین، زن صاحبخانه

عکاس: ماهی صفویه/ نویسنده: سمیرا قاسمی

فکر کنم توی دهه‏‌ی پنجاه زندگی‏‌اش بود. روز اول وقتی به او گفتم چقدر حالت‏هایش شبیه حالت‎های مادرشوهرم است، به گمانم به او برخورد؛ تصور اینکه همسن و سال مادرشوهر من باشد، برایش سنگین بود. یا گذر زمان را باور نکرده بود، یا نمی‏خواست چروک‎های دور چشمش را ببیند. شاید هم چون تنها زندگی می‌‏کرد، کسی را نداشت که آینه‌ا‏ی روبرویش بگیرد تا خودش را بهتر ببیند.
ماری کریستین نه ازدواج کرده بود که همدمی داشته باشد و نه خواهر و برادری داشت. چندین سال پیش، مادر پیرش مرده بود و او تک و تنها، در خانه‌ی شماره‏‌ی پنج، کوچه ی ژان لوک زندگی می‏کرد. خانه‌‏اش دو اتاق خواب داشت و من یکی از اتاق‏های خانه‏ را برای چهار ماه کرایه کرده بودم. بعد از چند روز جستجو برای خانه، داشتن اتاقی زیبا و تمیز در طبقه‏‌ی دوم یک خانه‏‌ی قدیمی ویلایی، در محله‏‌ای سبز و آرام، موهبتی بود. هفته‌‏های اول، تمیزی و سکوت خانه، چنان برایم دلپذیر بود که هر کسی از وضعیت مسکنم می‌پرسید، با آب و تاب برایش تعریفش را می‎کردم که چه نعمتی نصیبم شده. هفته‌ای دو بار، زنی به اسم ماری فرانس برای نظافت دو طبقه می‌آمد. سرویس بهداشتی و حمام را می‌شست، لباس‌ها، دستمال‌های آشپرخانه و تمام پارچه‎های ریز و درشت خانه را اتو میکشید. بعد جارو می‌زد، کف زمین را ضدعفونی می‏کرد و می‌رفت. اما بعد از مدتی یکبار که زن نظافتچی مشغول جارو زدن مهمانخانه بود، ماتم برد به اینکه او دقیقا دارد چه کار می‌کند. دارد کدام گرد و خاک و کدام خرده آشغال را از روی زمین پاک می‌کند؟ آن روز حس کردم، نه در یک خانه‌ی شاد، که مقیم خانه‌ی ارواح هستم. کم کم، این مسئله که هر چیزی باید با چنان وسواسی سر همان جایی باشد که همیشه بوده، آزارم می‎داد. نظافت خوب بود اما به گمانم کمی تنوع و خلاقیت بهتر بود. اما در آن خانه، زاویه‎ی قرار گرفتن یک سبد هم باید همانی بود که بود. من بعد از شش سال هم که دوباره به دیدن صاحبخانه‎ام رفتم، هیچ چیز عوض نشده بود، دریغ از تغییر وضعیت یک نمک‎پاش.
یادم می‌آید وقتی که بچه بودیم و با خواهرم از مدرسه برمی‏‌گشتیم، هر کدام مانتوهایمان را یک جایی پرت می‏کردیم. بعد مادرمان اخم و تَخم می‌کرد و ما می‎فهمیدیم برای دیدن لبخند مادر باید اتاق را تمیز کرد. بعد برادرمان از مدرسه می‎آمد. و چون هر سه در یک اتاق بودیم، سر و کله‌مان زیاد تو چشم و چالِ هم می‌رفت. او نقطه ضعف ما را می‌دانست و اگر می‎خواست حال من و خواهرم را بگیرد، کافی بود با یک حرکت دست، تمام عروسک‌هایمان را نقش بر زمین کند. ما اشکمان در می‌آمد و آنها را دوباره مرتب می‌چیدیم. خلاصه این روند زندگی ما بود، چیدن، ریختن، پاشیدن، و از نو چیدن. خیلی آهسته و در روند بزرگ شدنمان، یاد گرفته بودیم دیگری‌ای هم هست و حضور دارد و همه چیز آن شکل و آن طوری پیش نمی‌رود که من می‌خواهم یا دوست دارم باشد. گاهی آن طور هست، اما گاهی هم آن طور نیست. اگر چه که جورم با خواهرم جور بود، اما یاد می‎گرفتم که عروسک‌ها هر روز مطابق میل شخص من چیده نخواهند شد. مثلا روزی ممکن است به ترتیب اندازه چیده شوند، و روز دیگر به ترتیب رنگ.
اما ماری‌کریستین این جیغ و فریادها را در کودکی نکشیده بود و این سر و کله‎ها را با کسی نزده بود. همیشه همه چیز همان طور بود که او می‎خواست. اگر به مرور زمان با دوستان فرانسوی دیگری آشنا نشده بودم، بی‎تردید گمان می‏کردم که این شکل از زندگی، یک موضوع فرهنگی است و نه فردی.
یک روز، توی یک بشقاب، تکه‌ای نان باگت و یک قاشقِ پر شکلات صبحانه‎ی نوتلا گذاشتم. ظرف را بردم بالا توی اتاقم و روی تخت نشستم و با لذت شروع کردم به خوردن. خودم می‏دانستم که در حال ارتکاب جرم بزرگی هستم، اما درست مثل آدمی که لب دریا نشسته و با لذت مشغول تماشای غروب خورشید و شکسته شدن امواج روی ساحل است، نانِ باگتِ غلتیده در شکلات صبحانه را می‎جویدم و به گلدان بنجامین روبرویم نگاه می‎کردم. می‎دانستم که اگر او چنین صحنه‎ای را ببیند شاخ از سرش بیرون می‎زند. برای او این یک اصل خدشه ناپذیر بود که وقتی کسی چیزی می‏خواهد بخورد باید برود پشت میز ناهارخوری، یک دستمال از توی کشوی میز بردارد، غذایش را بخورد، بعد بلافاصله ظرف‎ها ببرد آشپزخانه، بشوید، خشک کند، بگذارد سر جایشان، و برگردد بنشیند پای تلویزیون تا ببیند فردا هوای پاریس بارانی است یا آفتابی.
حالا، گاهی که زیادی با تنهایی‏ خودم سرخوشم، نگران می‏شوم. یاد ماری کریستین می‌افتم؛ نگران می‏‌شوم که نکند به جای ثابت چیزها و نقش ثابت آدم‌ها عادت کنم. نکند خودرأی شوم. آن وقت با خودم فکر می‌کنم خوب است که دور و بر آدم، کسانی باشند که هر از گاهی چیزها را به هم بریزند. مهره‌‏ها را جابجا کنند و معادلات را خط خطی. پاسخ‌های قطعی را ریز ریز کنند و بپاشند توی هوا. اصلا خوب است بچه‎هایی باشند تا کاغذهای دسته‎ شده در کتابخانه را روی زمین پخش و پلا کنند. بعد تو مجبور شوی خم شوی و دانه دانه‌شان را از نو مرتب کنی و به خودت بگویی «اشکال نداره، بچه‌ن دیگه».
گاهی وقتی همسرم صورتش را با حوله خشک می‏کند و آن را کج و کوله روی جاحوله‌ای دستشویی رها می‏کند، به خودم می‏گویم بگذار همین طور بماند، این هم از تبعات با دیگری بودن است. من نظم را دوست دارم، اما مطمئنم که تغییر را ترجیح می‌دهم.

مطالب مرتبط
11 دیدگاه‌ها
  1. سردشتی می‌گوید

    بسیار عالی بود دوست من. خیلی خوب زمان کودکی و همچنین خلقیات انسانهای تنهایی که بسیار منظم هم هستند را بیان کرده بودید. قلمتان پایدار

  2. اذین خودی می‌گوید

    به نظر من هم عالی بود این متن، هم طرز نگارش و روایت داستان و هم موضوع و تم آن که به خوبی نشان دادید زندگی جاری است و نباید با سخت‌گیری و وسواس های بیهوده از حرکت، گرما و زیبایی اش کاست.
    درود بر شما

  3. یاسمن بلوری می‌گوید

    درود بر شما سمیرا جان. بسیار خوب گفتید. تغییر بسیار خوبه و از لزومات هر زندگی تا از دلمردگی و افسردگی رهایی پیدا کنیم. واقعا دوران کودکی و جنگیدنها و جابجایی وسایل و رویخت و پاشها حال و هوای زیبایی داره. جالبه بدونید که من از بس دکور خونه رو تغییر میدم پسر 6 ساله م میگه مامان میشه جای حموم و دستشویی رو هم عوض کنیم!!!

  4. شهین طالبی می‌گوید

    نظم و ترتیبی که خانه را تبدیل به خانه ارواح کند و حس شئ بودن به انسان دست دهد به درد همان ارواح می خورد?سمیرا جان، متن بسیار زیبائی است❤

  5. فائزه می‌گوید

    عالی بود. به نکته جالبی اشاره کرده بودید.

  6. الناز خطیبی می‌گوید

    این نوع نظم و ترتیب مخصوص افراد خاصی هست ، افراد مبتلا به اوتیسم چنین رفتاری دارند و با تغییر برآشفته میشوند و همه چیز باید همیشه از نظم همیشگی تبعیت کنند و با تغییر بشدت مخالف ان، با خوندن داستانتون یاد این افراد افتادم

  7. زیبا زفرقندی می‌گوید

    درود بر شما.یکی از بهترین متن هایی بود که خوندم.روایت جالبی رو برای رسیدن به منظورتون انتخاب کردین.زندگی جریان داره و قرار نیست همه چی خط کشی شده پیش بره.این دقیقا با طرز فکر من مطابقت داره.قلمتون سبز

  8. شکوفه صمدی می‌گوید

    کاش من هم یه ماری داشتم تو خونه‌مون!

  9. شکوفه صمدی می‌گوید

    متن و عکس عالی!

  10. بهاره محمدی می‌گوید

    بسیار زیبا ودلنشین بود دوست عزیزم. خواندنش در صبح ابری امروز حالم را خوش کرد و روزم را ساخت. چشمهایم پر از اشک شد از یادآوری شیطنت های برادرم در کودکی و امروز بچه هایم. یادآوری خوبی بود برای سپاسگزاری داشته هایم. موفق و پیروز باشید

  11. مریم احمدی می‌گوید

    خوب است که دور و بر آدم، کسانی باشند که هر از گاهی چیزها را به هم بریزند. مهره‌‏ها را جابجا کنند و معادلات را خط خطی. پاسخ‌های قطعی را ریز ریز کنند و بپاشند توی هوا… عالی بود سمیرا جان. از تک تک پاراگراف ها لذت بردم

دیدگاه‌تان را درباره این متن بنویسید

پست الکترونیک شما نمایش داده نمی‌شود