چند وقت است چادری شده‌ام

عکاس: ماهی صفویه/ نویسنده: گلاویژ جلالی

چادر

داستانی درباره شرم بارداری :

بالاخره بعد از چند ماه، یاد گرفته بود چادر را طوری روی روسری سر کند که شکیل و زیبا باشد. جلوی آینه آماده رفتن شد و باز هم یاد بچگی‌هایش افتاد که چطور عاشق چادر سرکردن بود. توی دلش خندید و گفت: یادش بخیر! چادر سفید گل گلی وقتی تو هوا بالا می‌رفت و پایین می‌اومد چه حس خوبی داشت.

در واحد را که باز کرد خانم و آقای واحد روبرو هم همزمان بیرون آمدند. خیلی سریع سلام کرد و جلوی در آسانسور پشت بهشان ایستاد. یاد دفعه پیش افتاد که خانم همسایه با تعجب و لبخند معناداری گفته بود: تازگی‌ها چادری شدی؟!

و او هم حرف تو حرف آورده بود و خداحافظی کرده بود. می‌دانست در آسانسور زن و شوهر دارند به هم ایما و اشاره می‌کنند اما باز هم رو به در آسانسور بود تا رسیدند به طبقه همکف.

در ساختمان را که باز کرد اول نگاهی به کوچه انداخت تا ببیند می‌تواند رد بشود یا باز هم جوان‌های محل پاتوق کرده‌اند و دنبال سوژه‌ای برای خنده‌ها و شوخی‌هایشان می‌گردند.

همان جای همیشگی بودند با همان رفتار معذب‌کننده. ترجیح داد راهش طولانی‌تر شود اما با آرامش بیشتری امروز را بگذراند. از پیاده‌رو که رد می‌شد به نظرش آمد در این مدت اخیر تمام سنگ‌های جلوی هر ساختمان را از حفظ شده. وقتی به این فکر کرد که یک روز با شوهرش مسابقه بگذارد و ازش ببرد، خنده‌اش گرفت.

سر خیابان خواست سوار تاکسی شود اما هر تاکسی که می‌آمد صندلی جلو مسافر نشسته بود. دستش را جلوی صورتش سایبان کرد اما ناخودآگاه دستش را آورد پایین و جلوی چادرش را جمع کرد. این موضوع برایش عادت شده بود. وقتی بالاخره توانست سوار ماشین شود شیشه را پایین کشید تا باد سر و صورتش را که خیس عرق بود خنک کند و چشم‌هایش را بست. با چادر توی ماشین که می‌نشست راحت بود از نگاه‌ها. درونش هر روز حس‌های جدیدی را نشان می‌داد که حتی نمی‌توانست اسم مشخصی رویشان بگذارد. مثل بلوغ بود. خوب بود اما نمی‌دانست چرا نگاه‌ها باعث شرمندگی‌اش می‌شود.

به مقصد که رسیدند با خوشحالی پیاده شد و راه افتاد. تمام مغازه‌های خیابان را نگاهی کرد. از فروشنده وسایل صد تا سوال کرد و بعضی چیزها را یادداشت ‌کرد تا بعد سر فرصت بهشان فکر کند.

اما وقتی نگاهش به یک چیز که احساس خنکی بهش می‌داد افتاد، خیلی ذوق کرد و نتوانست ازش بگذرد. حساب کرد و از مغازه آمد بیرون. هوا گرم‌تر شده بود و گرسنه و تشنه بود. بطری آب معدنی را از کیفش بیرون آورد و چند قلپ خورد. دیگر گرسنه‌اش شده بود اما غذای بیرون اصلا مورد اعتمادش نبود. باید برمی‌گشت خانه.

نزدیک خانه رسیده بود که تلفن همراهش زنگ ‌خورد. مادرش بود.

مادر گفت: سلام کجایی نسترن جان خونه نبودی؟

نسترن گفت: سلام آره مامان جون رفته بودم حسن آباد.

ـ ای بابا مگه قرار نبود با هم بریم؟

ـ با اجازه رفتم یک نگاه بندازم تا بعد سر فرصت همراه شما برم.

ـ باشه دخترم مراقب باش! خدانگهدارت.

تا گوشی را قطع کرد شوهرش تماس گرفت.

ـ سلام سعید خوبی؟

ـ سلام کجایی؟

نسترن: سلام دیگه نزدیک خونه هستم. رفته بودم حسن آباد. وای سعید خیلی ناز و خوشگل بودند. تمام تخت و کمدها و سیسمونی‌های اونجا رو زیر و رو کردم، برای خرید. اما از یک چیز نتونستم بگذرم. اگه گفتی چی؟

ـ چی بگم؟ نکنه سرویس جاهازش رو هم پسندید کردی از الان؟

ـ سعید جان براش یک پنکه شارژی صورتی گرفتم که اگه دخترم هم مثل خودم گرمایی بود بتونه تو خیابون جلوی صورتش بگیره. به نظرت عالی نیست؟

و صدای خنده‌ی پدر و مادر آینده رفت بالا.

 

چند وقت است چادری شده‌ام

گوینده: شکوفه

موزیک پادکست: قطعه‌ای با نام کریسنته اثر آهنگساز اهل ترکیه کامیل رِها فَلای

مطالب مرتبط
14 دیدگاه‌ها
  1. یاسمن بلوری می‌گوید

    درود بر شما خانم جلالی عزیز. از ابتدا نمی فهمیدم چرا چادری شد ولی وقتی اسم حسن آباد اومد حدس زدم خانم بارداری رو توصیف کردین. ممنون از توصیف خوبتون. قلمتون سبز

  2. فرشته خانی می‌گوید

    این مدت که عضو خانواده ان لاین شدم تو بیشتر داستانها یه قسمتی از افکار خودم رو می بینم.هیجان زده میشم. من هم دوره بارداری چادر سر کردم.
    ودیگه اینکه اینروزا هم دختر بچه ها چادر گلدار سفید رو. دوست دارن یا نه نمی دونم.چادر سر کردن این فرشته های کوچولو هم خیلی قشنگ بود
    موفق باشید یه جور نوستالژی بود برای من

  3. شکوفه صمدی می‌گوید

    بارداری و شرم.
    زن و نگاه دیگران.
    زن و آرزوهایش.

  4. نفیسه می‌گوید

    این تجربه رو خود من هم داشتم ماه آخر بارداری چادر پوشیدم و احساس بهتری داشتم .
    موفق باشید

  5. اذین خودی می‌گوید

    این که مجبور باشه به خاطر نگاه دیگران و از شرم چادر سرش کنه، منو ناراحت کرد، مخصوصا که گرمایی هم بود و بیشتر اذیت میشد. بارداری امری طبیعی است و اصلا نمی دانم چرا باید خیلی وقتها زنان خودشان را به خاطر حرف دیگران سانسور کنند …

  6. پری ناز می‌گوید

    اجرا خانم شکوفه و زیر صدا خیلی دلنشین بود موفق باشید

  7. دینا کاویانی می‌گوید

    هیچ‌وقت شرم زنان از بارداری و پنهان‌کردن شکم‌ برآمده‌شان را نفهمیدم. مقدس‌ترین و طبیعی‌ترین کار دنیا را انجام می‌دهیم.

  8. الناز خطیبی می‌گوید

    موضوع جالبی رو بیان کردید.موفق باشید

  9. سمیرا می‌گوید

    ممنونم. متن جالبی بود.

  10. سردشتی می‌گوید

    متن خوبی بود دوست من و نکته قابل تاملی را عنوان کردید. سپاس از شما

  11. ناشناس می‌گوید

    خانم جلالی عزیز قلم زیبایی دارید.موفق باشید

  12. ناهید مشایخی می‌گوید

    دوست عزیز جدا از انتخاب موضوع خوب و احساس برانگیز داستان قلم شیوا و رسایی شما برای من تحسین برانگیز بود موفق باشید

  13. زهرا می‌گوید

    سلام گلاویژ جان . اول این که بهت بگم اسمت رو تا حالا نشنیده بودم . اسم قشنگی داری و دوستش دارم .
    و دیگر این که متن خوبی نوشتی . متاسفانه زنها در کشور ما از دو مسئله عذاب می کشند یکی عدم انتخاب پوشش خود و دیگری بار سنگین نگاههای عذاب دهنده ی مردم و شما در متن خوبتان این دو عذاب را خیلی خوب نشان دادید . زنان هر پوششی که انتخاب کنند بایستی تبعات بعدی اش که از فضولی ، طعنه زدن ، پچ پچ کردن و نهایت مسخره و ریشخند شدن را به جان بخرند .
    بعضی دوستان اشاره کردند که نباید شرم داشت چرا که بارداری امری طبیعی است ، باید به این دوستان گفت در کشور ما هر چه مربوط به زنانگی زنان باشد با شرم ، انزجار و عدم پذیرش نه تنها از مردان که حتی از سوی زنان هم همراه است . زنان اگر مانند مردان باشند پذیرفتنی هستند و گرنه اغلب افراد جامعه با رفتارهای نابهنجارشان آنها را از اجتماع به گوشه ای پرتاپ می کنند
    مثل این زن متن که ترجیح داد روبروی درب آسانسور بایستد ، راه طولانی برود و یا در ماشین نفسی از سرآسودگی بکشد .

    گلاویژ جان . ممنونم از متن خوبت

  14. شهین طالبی می‌گوید

    متن زیبایی است، اجزای داستان به خوبی چیده شده است، به ویژه خرید پنکه شارژی صورتی رنگ، خیلی جالب بود. من خودم موقع بارداری چنین احساسی نداشتم و معذب نبودم و همیشه به خانمهای باردار حس احترام و علاقه دارم. ولی به نظر میاد که برخی خانمها هنگام بارداری با چادر راحت تر هستند، که شما در متن نشون دادید که بابت چادر سرکردن هم به نوعی معذب می شوند و باید به بعضی ها جواب پس بدهند. برای شما آرزوی درخشش و موفقیت بیشتر دارم.

دیدگاه‌تان را درباره این متن بنویسید

پست الکترونیک شما نمایش داده نمی‌شود