تنهایی‌ پشت یک ماسک شیک و روشنفکرنما

عکاس: هدیه زارعی/ نویسنده: نیلوفر کاظمی

‎ متن زیر درباره چالش چسبیدن زوج‌ها به یکدیگر حرف می‌زند:

یادته بهت گفته بودم نمی‌خوام چند سال بعد بشیم مثل اینا!؟

دقیقا حوری و شوهرش رو مثال زده بودم که هر کدوم توی خونه به اون بزرگی و قشنگی که آرزوی خیلی‌هاست، تو یه طبقه جداگانه زندگی می‌کنند.

‎گفته بودم این جور که پیش بریم می‌ترسم که ما هم همین آینده رو داشته باشیم.

‎گفتم: نکن! با زندگیمون این طوری نکن!

‎گوش نکردی. فکر کردی از روی خودخواهی دارم می‌گم. می‌گفتی باید مستقل باشیم. یعنی چی این همه وابستگی! نمی‌تونستم متقاعدت کنم این وابستگی نیست. این لازمه‌ی زندگیه که یه جاهایی با هم باشیم. اگه قرار بود هر کس راه خودش رو بره چه نیازی به ازدواج بود؟ تو کتت نمی‌رفت! بهم به چشم یه موجود وابسته نگاه می‌کردی که مثل پیچک به تنه زندگیت چسبیده‌م و جلوی پیشرفتت رو می‌گیرم. کم کم خودم هم باورم شد که یه جورهایی شدم انگل زندگیت. این جوری نمی‌شد. باید یه تکونی به خودم می‌دادم. تصمیمم رو گرفتم و شروع کردم به رها کردن وابستگی‌ها و دلبستگی‌ها. سخت بود. دلم می‌سوخت وقتی کتابم رو برمی‌داشتم و می‌رفتم توی کافه می‌شستم و شروع می‌کردم به خوندن. زوج‌هایی رو می‌دیدم که جیک تو جیک نشستن با هم حرف می‌زنن. می‌گن و می‌خندن و درد دل می‌کنن. دلم می‌گرفت و احساس تنهایی می‌کردم.

همون موقع‌ها متوجه نگاه بیرونی‌ها به خودم می‌شدم؛ یه جور نگاه ستایشگر مخصوصا مردها. لابد با خودشون می‌گفتند: چه زن محکم و خود ساخته‌ای! چقدر مستقل. گاهی هم بودند زن‌هایی که پشت چشم نازک می‌کردند و حتما ته دلشون می‌گفتند از این اداهای روشنفکری بیزارند اما ته دلشون بدشون نمی‌اومد می‌تونستند مثل این زن روشنفکر، کافه نشین بشن.

‎یواش یواش یاد گرفتم به این ژست‌های قهوه و کتاب و قلم و دفترچه، یه سیگار شیک قهوه‌ای با بوی ملایم هم اضافه کنم.

‎حرف نداشت. تنهاییم پشت یه ماسک شیک و روشنفکرنما پنهان شد. خودم هم با این ماسک اخت شدم و بهش عادت کردم.

‎تو کجا بودی اون موقع‌ها؟ دنبال کارهای خودت؟ دنبال پیشرفتت؟ من دنبال چی بودم؟ اسم‌نویسی توی کلاس‌های فلسفه و از این جور چیزها. این‌ها حسابی شخصیت کاذبم رو برای شرکت توی اجتماعات کامل می‌کرد. البته پشتش پیشرفت هم بود. دیگه نشستن جلوی تلویزیون و دیدن فیلم‌های سبک راضیم نمی‌کرد. دیگه سینما و پارک و مهمونی‌های خانوادگی برام کم بود. اما تو اون جا بودی. میون شلوغی مهمونی‌های فامیلی؛ جوک‌های مبتذل معمولی؛ روبروی تلویزیون مورد علاقه‌ت و فیلم‌های خنده‌دار و سطحی سینما.

حالا خیلی وقته که ‎همراهی و هماهنگی برامون یه واژه‌ی غریب شده.

دو تا هم‌خونه بودند که دنیاهاشون فرسنگ‌ها از هم فاصله داره.

 

تنهایی‌ پشت یک ماسک شیک و روشنفکرنما
گوینده: نیلوفر نگهبان
موزیک پادکست: قطعه‌ای از گروه آلمانی کوادرو نوئِوو با نام تابستان سرخ پوستی.
مطالب مرتبط
35 دیدگاه‌ها
  1. یاسمن بلوری می‌گوید

    درود بر شما خانم کاظمی عزیز. بسیاری از هم خونه های امروزی و توصیف کردید. بلائی که مدتیه دامنگیر بسیاری از خانواده ها شده و متاسفانه پایه و اساس خانواده رو متزلزل کرده. بسیار خوب توصیف نمودید. قلمتان سبز

    1. ناشناس می‌گوید

      ممنونم از توجهتون عزیزه نازنین

  2. سردشتی می‌گوید

    متن روان و در عین حال تاثیر گذاری بود دوست من. سپاس از شما

  3. شاهمرادی می‌گوید

    سلام خانم کاظمی عزیز
    دوتا عروسک توی ویترین وقتی کنار هم هستند هندیگرو کامل میکنند ولی متاسفانه…………
    شاهمرادی

  4. ناشناس می‌گوید

    مرسی خانوم کاظمی عزیز خیلی جالب و تاثیر گذاربود انگار داستان مارو تعریف کرده بودید

  5. كيميا می‌گوید

    اخي چقد قشنگ بود كاش بيشتر بنويسي عزيزم

  6. لیلا می‌گوید

    نیلوفر عزیزم بسیار خوب وروان بود ،موفق وپیروز باشید .

  7. آتوسا سادات متین رهبری می‌گوید

    چرا دنیای مردا و زنا از هم جدا شده چقدر حرفای شما و‌ بقیه دوستان برا آشناس ما واقعا به خانواده ایم فقط ایکاش اونایی که باید میفهمیدن ،میفهمیدن همین

  8. سمیرا می‌گوید

    جالب بود. پشت هر ماسکی زندگی کردن، هم غم انگیز است هم خنده دار. روشنفکری هم که این روزها خلاصه شده در سیگار، الکل، قهوه و “بلغورات شبه فلسفی”.
    سپاس از متن خوبتان

  9. اذین خودی می‌گوید

    درود بر شما
    متن تلخ و هشداردهنده ای بود. متاسفانه آدمها روز به روز بیشتر به سمت تنهایی حرکت می کنند…

  10. ناشناس می‌گوید

    دوستان عزیزم ممنون از توجه و ارسال نظراتتون

  11. لادن می‌گوید

    بسیارزیبا بود….انگار داستان زندگی منو نوشتی عزیزم…..موفق باشی

  12. فرشید می‌گوید

    اموزنده و پرمغز بود ،هشدار دهندگی بسیار بهتر از درمان درد است،سپاس از شما

  13. زهرا می‌گوید

    سلام نیلوفر عزیزم . متن بسیار خوبی بود و متاسفانه . واقعیت تلخ طلاق عاطفی اغلب زوجهای جامعه ی ماست .
    ولی متن شما عزیزم خیلی احتیاج به ویرایش دارد. از دوستانی که متن های خوب می نویسند خواهش دارم :
    اولا چندین بار متن را برای خودشان بخوانند . منظورم اینه که صدا گوش ندهند .
    دوم این که از دید خوانندگان فرضی و خیالی بدون گوش دادن صدا ، برای خودشان بخوانند.
    اینطوری ارزش متن شما خیلی بالا می رود ‌.

    ایرادهای نگارشی زیاد داشت . عزیزم فرض کن یکی از خواننده های متن خوبت نویسنده ی مطرح جهانی است . برای همین رعایتش درسته که کمی وقت می گیره ولی برای خودمون بهترمی شه .

    ایرادهای نگارشی :
    توی کافه می نشستم بهتر بود عزیزم
    و جمله ی آخر متن خوبت
    دوتا هم خونه شدند که دنیاهاشون فرسنگها از هم فاصله داره . این شکلی خیلی بهتر به متن خوبت میاد عزیزم

    بعدش عزیزدلم هر آدمیزادی در هر مقطع سنی در هر باور دینی در هر پوشش و شغلی
    اگر
    اگر
    اگر کتابخوان باشد حتما روشنفکر است . در این جمله اصلا تردید به خرج نده ‌.

    از خصوصیات آدم اهل تفکر و اندیشمند اینه که
    دیگه نمیتونه جلوی تلویزیون بشینه
    دیگه فیلمهای سبک راضیش نمی کنه
    سینما ، پارک و مهمانهای خانوادگی براش کمه . خب مشخص هم هست . در مهمانی فقط غیبت ، کنایه و جکهای مبتذل هست‌

    و بگم بهت خدا خیلی تو رو دوست داشته که اینطوری باعث ارتقای تو شد و تو رو از آدمهای نازل و سطحی جدا کرد.

    چون حدیث داریم

    علم نوری است که خداوند بر دل هر که بخواهد می افکند .

    شاید از نقد من تعجب کنید ولی بدونید عزیزان هر اتفاقی حکمتی درش هست . به نظرم ، این ، بهترین اتفاق زندگیت بود . چون تفاوت ذات این شخص که این همه پیشرفت کرد و شوهرش که اصلا پیشرفتی نداشت ، فقط جوهره ی دانایی بود که یکی داشت و یکی نداشت ‌.

    نیلوفر جان ممنونم از متن خوبت ‌

  14. ژیلا صادقی می‌گوید

    سلام خانم کاظمی عزیزونازنین موضوع مطرح شده درحال حاضریکی ازمهمترین معضلات اجتماعی خصوصاجامعه ماست پیشنهادمیکنم به علل وریشه های ایجاداین معضل بیشترپرداخته بشه

  15. ناشناس می‌گوید

    خانم نیلوفر عزیز متنتون روان و دلچسب بود چقدر زیادند این نوع زندگی ها اطراف ما مرسی که اونها رو مطرح می کنید

  16. پری ناز می‌گوید

    متن شما تا حدودی خوب بود اما من باور نمی کنم کسی کتابخوان باشد و فقط بخواد ادای روشنفکری دراره رفتن تو این محیط ها و نشست ها خیلی عمیق روی فرد تاثیر خواهد داشت به هر دلیلی که فرد وارد این محیط ها بشه بعیده که متحول نشه از لحاظ فکری . پیروز باشید .

  17. ناشناس می‌گوید

    دوست عزیزم عالی بود درد بسیاری از زوجهای جامعه ما

  18. مهسا محلوجی می‌گوید

    داستان یک واقعیت تلخ ودردجامعه است وبرای درمان دردباید ریشه ایجادآن رایافت ‌ودرمان کرد

  19. ناشناس می‌گوید

    داستان خوبی بود متاسفانه مشکل بزرگ جامعه بلاتکلیف امروز موفق باشید

  20. فرشته خانی می‌گوید

    خیلی متن جالبی بود.زن داستان راه خوبی رو برای ارامش داشتن انتخاب کرده.چه اشکالی داره تنهایی کافه رفتن و کتاب خوندن بجز سیگار کشیدن که هیچ مشکلی رو حل نمی کنه.ولی یه زن تا کی می تونه این وصع رو تحمل کنه نمی دونم

  21. بدری می‌گوید

    بسیار تامل برانگیز وجالب بود واقعیتی خیلیها با اون برخورد کردن وتوخودشون شکستن ولی خوبه که خیلی زود به خودت بیایی وخودتو دریابی باتشکر از نثر روان وشیوای شما

  22. کیومرث ملایری می‌گوید

    خانم کاظمی عزیز پرداختن به این موضوعات وتوجه به آن بسیار حایز اهمیت است

  23. مهدی مرادی می‌گوید

    سلام باتشکرازسرکار خانم کاظمی به دلیل توجه وپرداختن به موضوعات ومعضلات خانوادگی اجتماع کنونی ما

  24. برزگر احمدی می‌گوید

    با عرض سلام وخسته نباشی ب خانوم کاظمی عزیز بسیار عالی بموقع و بجا حائز اهمیت است در این برهه زمانی هم نوع دوستی شما موفق و پایبند باشید ب امید دوباره

  25. ناشناس می‌گوید

    Most problems we have, in our culture, we don’t talk about our problems ?Me and my Husband we talked and solved our problem before we go to bed?? don’t keep quiet, will be late??

  26. ساداتی می‌گوید

    خیلی قشنگ وساده مسئله حساسی رو شکافتی منتظر نوشته های بیشتر شما هستم

  27. شکوفه صمدی می‌گوید

    کتاب بهترینه.

  28. محمد وحید شلتوکی می‌گوید

    سلام نیلوفر عزیز زیبا بود مثل همیشه یک دست و روان گرچه اندکی با سبک همیشگی شما یعنی محاوره ای نویسی فاصله داشت اما گیرا بود با یک کنایه تلخ گرچه دربر گیرنده همه نیست اما وجود این افراد را هم نمیتوان انکار کرد که شاید روز به روز هم بیشتر می شوند من تنها یک نکته را دوستداشتم بگویم و آن اینکه کاش فقط در حد چند جمله در آغاز داستان خواننده را با شخصیتهای داستان بیشتر آشنا می کردید شاید این فضا بازم ملموستر از این می شد گرچه همین هم زیبا بود.
    در مسیر پیشرفت و موفقیت بهترینها را برای شما آرزو مندم

  29. آزیتا می‌گوید

    بهار جان خوندم داستانت خیلی دلنشین بود کاش زنها ومردها پیش از رسیدن به این نقطه بیشتر باهم حرف می زدند

  30. علیرضا می‌گوید

    سلام ودرود خدمت سر کار خانم کاظمی عزیز،خودندم داستان زیباتون رو،رفتم سراغ خاطرات خودم گوشه کافه ادم و هوا، ساله ۸۹ یاداور روزهای تلخ زندگیم و دست و پنجه نرم کردن با مشکلات ان زمان،داستان زیبایی بود،معتقد هستم حرفی از دل براید به دل نشیند، موفق معیت،

  31. شهلا اسدی تهر انی می‌گوید

    با درود فراوان به دوست خوبم خانم کاظمی عزیز به موضوع خیلی خوبی اشاره کردید و معمولادربیشتر خانواده ها این جدایی معنوی به مرور زمان پیش میاید و بسیار هم برای هر دو آزار دهنده می باشد اما در مورد این متن به دلیل عدم کفایت معرفی شخصیت مرد داستان اینطور بنظر می رسد که راوی کمی تنها به قاضی رفته است و شاید مرد داستان هم دلایل کافی برای رفتار های خود داشته باشد
    با آرزوی موفقیت روز افزون برای شما دوست خوبم و
    در ضمن با تشکر از سرکار خانم نیلوفر نگهبان که متن داستان را بسیار مسلط و گیرا اجرا کردند

  32. ناشناس می‌گوید

    هنرمند و نويسنده گرامي؛سركار خانم كاظمي؛با سلام و درود بر شما.نوشته زيبايتان مثل ديگر آثارتان زيبا،روان و دلنشين بود.و البته موضوع روز جامعه.برايتان موفقيت و تندرستي آرزومندم.
    با احترام:محمدي

  33. فرشته می‌گوید

    بهار عزیزم داستانت رو خوندم من رو یاد تنهایی های خودم انداخت و اینکه برای فرار از تنهایی چه کارهایی می کردم اما شوهرم دایم فکر می کرد منکه سرم گرمه و خیلی هم به خودم می رسم کاش می شد بیشتر باهم حرف می زدیم ?

  34. مرضیه کیانیان. می‌گوید

    مشکلی که بیان شده،مهمه و متاسفانه بسیار فرا گیرشده. ممنونم از توجه تون.
    اما معلوم نیست بعضی از زوج ها چرا به اینجا میرسند. گفتن مشکل خوبه اما اصلا کافی نیست. دوست عزیز چی شد که به اینجا رسید؟

دیدگاه‌تان را درباره این متن بنویسید

پست الکترونیک شما نمایش داده نمی‌شود