انگار نه انگار بچه مدرسه‌ای دارم

عکاس: ماهی صفویه/ نویسنده: مریم عاطفی

این متن از دغدغه یک زن خانه‌دار می‌گوید که بچه مدرسه‌ای دارد.

 

ساعت ۶ صبح ساعت موبایلم زنگ می‌زند.

روی چرت پنج دقیقه‌ای تنظیمش می‌کنم و چشمانم را باز می‌بندم. انگار نه انگار، من بچه مدرسه‌ای دارم. بدون نگرانی غلت می‌زنم و به خوابم ادامه می‌دهم.

ساعت ده صبح شده است.

دلم ضعف می‌رود. بلند می‌شوم کتری را پر از آب کنم. خدا به مخترع چای کیسه‌ای خیر بدهد. چه راحت کرده کار را. امروز همه‌اش راحت‌طلبی است. چای را در یک لیوان بلند‌بالا می‌ریزم که مدام برای چای ریختن بلند نشوم. یک تکه نان سنگگ از فریزر در می‌آوردم؛ کمی که نرم شد، لایش را پر از پنیر و گردو می‌کنم و با چایی‌ام می‌روم سر میز. تلویزیون را روشن می‌کنم. کانال‌ها را دانه‌دانه چک می‌کنم. از شانس بد من، انگار همه‌ی کانال‌ها عین امروز من، به مرخصی رفته‌اند. بالاخره یک فیلم پیدا می‌کنم. چند بار دیده‌امش. یکی دوبار اولش را، یک‌بار هم آخرش را.‌ امروز هم اگر قسمت شود، وسطش را ببینم که دینم را نسبت به کارگردان و تهیه کننده ادا کرده باشم.

صدایش را بلند می‌کنم. قندم را در چایی خیس می‌کنم و چایی‌ام را هورت می‌کشم. پشت‌بندش لقمه‌ی نان و پنیرم را گاز می‌زنم.

زنگ در خانه را می‌زنند‌.

قرارمان نبود نه کسی بیاید، نه کسی برود. با اخم آیفون را برمی‌دارم. مأمور قرائت آب است. در را باز می‌کنم و زیر لب غر می‌زنم که زود بنویس و برو. یکهو یک نقشه‌ی شیطانی به سرم می‌زند. گوشی آیفون را برعکس می‌گذارم. از صدای زنگ خانه راحت شدم.

تا یادم هست تلفن را هم از پریز می‌کشم. گوشی موبایل را هم سایلنت می‌کنم. ‌روی کاناپه ولو می‌شوم و فیلمم را نگاه می‌کنم. چشمم به تخمه‌های توی شکلات‌خوری می‌افتد. مشغول شکستن و خوردن می‌شوم. فیلم دیدن دیگر نمی‌چسبد.

ساعت ۱۲ است.

گرسنه نیستم. خوابم نمی‌آید، ولی دلم شور می‌زند. ظرف شکلات‌خوری از میز می‌افتد. از خواب می‌پرم و به گوشی نگاه می‌کنم. ۶:۳۰ دقیقه‌ی صبح شده است.

ای‌وای! مدرسه‌ی دخترم دیر شد. تازه می‌فهمم زنگ در خانه، مأمور قرائت کنتور آب نبوده، آلارم ساعت بوده و من خاموشش کرده‌ام! برای خودم نیم ساعت چرت زدم و چه چرندیاتی که ندیدم. صورت دخترم را می‌بوسم. تندی بلند می‌شوم، چایی را می‌گذارم.

بیدارش می‌کنم تا راهی مدرسه شود. بعدش باید خانه را جمع‌و‌جور کنم و لوبیا پلو برای ناهار بگذارم. حالا وسطش هم نگاهی به فیلم تلویزیون می‌اندازم.

ساعت ۱۲ آرام چند دانه برنج را با قاشق از توی قابلمه‌ی آب‌جوش بیرون می‌آورم و زیر دندان می‌گذارم. نرم و آماده‌ی آب‌کش شده است. تا نیم ساعت دیگر دخترم می‌آید.

 

انگار نه انگار بچه مدرسه‌ای دارم
گوینده: دنیا طیبی

موزیک پادکست: قطعه‌ای به نام Una Mattina از آلبوم موسیقی متن فیلم دست‌نیافتنی‌ها. این آلبوم ساخته آهنگساز ایتالیایی لودویکو اِناودی Ludovico Einaudi است.

مطالب مرتبط
13 دیدگاه‌ها
  1. دینا کاویانی می‌گوید

    خیلی زیبا بود! به خصوص، آن چرت‌زدن قاچاقی! چقدر در این تجربه شریکیم!

  2. یاسمن بلوری می‌گوید

    درود بر شما خانم عاطفی عزیز. چقدر از اسنوز گوشی متنفرم. حرص منو در میاره. اما چقدر چرت قاچاقی میچسبه. قلمتون سبز

  3. الناز خطیبی می‌گوید

    یکی از زیباترین متن هایی بود که خوندم ، موفق باشید

  4. سردشتی می‌گوید

    متن خوبی بود. کلک آیفون رو دوست داشتم. موفق باشید

  5. زهرادورودیان می‌گوید

    مادرها همیشه دراضطرابند.

  6. سمیرا می‌گوید

    چقدر خوب بود. عالی! 🙂
    با اینکه قرار نبود توی داستان اتفاق خاصی بیفتد اما همین “خواب دیدنِ” مادر داستان کاملا غافلگیرانه بود. واقعا لذت بردم. درود بر شما مریم جان.

  7. مریم عاطفی می‌گوید

    سلام دوستان . ممنونم که مطلبم رو خوندید .و نظر دادید .?

  8. شهین طالبی می‌گوید

    خوب و دلنشین بود. موفق باشید.

  9. پری ناز می‌گوید

    وای از این خواب موندن ها خیلی ترسناکه

  10. شکوفه صمدی می‌گوید

    ⁦حسابی کیف داد!

  11. ادب می‌گوید

    درود بر شما خیلی خوب نوشته بودید حستان کاملا مشهود بود به من خواننده انتقال پیدا کرد موفق باشید

  12. دشتی می‌گوید

    مثل همیشه عالی بود خانم عاطفی جان

  13. زیبا زفرقندی می‌گوید

    درود بر شما.غافلگیر شدم.خیلی هم روان و دلنشین بود

دیدگاه‌تان را درباره این متن بنویسید

پست الکترونیک شما نمایش داده نمی‌شود