آقا نذیر! سرویس ساعت ده یادت نره!

عکاس: ماهی صفویه/ نویسنده: پروین پناهی

ویار

متن زیر از ویار سیگار می‌گوید:

 

این مزه‌ی لعنتی

می‌دانستم هر روز ساعت ده یک بسته چیپس سرکه‌ای، یک ظرف کوچک ماست موسیر و یک بسته سیگار اس نعنایی پشت در راهرو انتظارم را می‌کشد. مهدی گفته بود تا به دنیا آمدن مازیار حق ندارم لب به سیگار بزنم؛ اما دست خودم نبود، از ماه دوم و سوم این مزه‌ی لعنتی، ویار من شده بود. آن ‌هم، نه یک ویار معمولی، بلکه مزه‌ای که اگر یک‌روز حسش نمی‌کردم دیوانه‌ می‌شدم! آن‌قدر سر این ویار عجیب با مهدی جنگ و جدل کرده بودم، که آخر تصمیم گرفتم مهدی را دور بزنم! یعنی با سوپر دریانی سر کوچه‌مان ساخت و پاخت کردم، که هر روز وقتی برای حاج خانم طبقه‌ی پایین ما شیر تازه می‌آورد، برای من هم این سه قلم جنس را بیاورد و بگذارد پشت در.

من هم هر چندوقت یک‌بار می‌روم و با آن‌ها حساب می‌کنم.

ویار من

ویار من در حقیقت چیپس سرکه‌ای یا ماست موسیر و یا حتی خود سیگار نبود، بلکه آن مزه‌ی خاصی بود، که از مخلوط شدن این سه در دهانم ایجاد می‌شد و من هم همانند یک مراسم آیینی خاص باید آن را مو به مو اجرا می‌کردم. اول باید کمی از چیپس‌ها را با ماست موسیر می‌خوردم و بعد روی آن یک سیگار نعنایی می‌کشیدم‌. ترتیبش هم حتما باید حفظ می‌شد، تا آن مزه‌ی مد نظر به دست بیاید‌. انگار که ته مانده‌ی سیب زمینی‌های سرکه‌ای با ماست توی دهانت تخمیر می‌شدند و بعد با سیگار نعنایی مزه‌ی دود می‌گرفتند و من در توضیح دادن و کشف این مزه‌ی خاص به هیچ وجه نمی‌توانستم شوهرم را قانع کنم‌.

آقا نذیر

مهدی چندباری به بچه‌های سوپر دریانی سپرده بود که به من سیگار نفروشند؛ اما در هر صورت آقا نذیر زحمت این کار را به عهده گرفته بود. نذیر، پسر جوان لاغراندامی بود، که تازه از افغانستان آمده بود و شده بود کارگر تند و تیز دریانی‌ها! چشم‌های بادامی‌ و رنگ زرد پوستش داد می‌زد که از قوم هزاره است‌. یک‌بار که خریدهایم را تا منزل آورده بود، ناگهان نگاهم کرد و گفت که خیلی شبیه آن خاله‌اش هستم که در قندهار است و از آن به بعد بود که آقا نذیر طرفدار من شد و فقط دستورات من را اجرا می‌کرد. من به خاطر بارداری خیلی نمی‌توانستم از خانه خارج شوم؛ اما هر بار که مسیرم به سوپر دریانی می‌افتاد، دو هزار تومانی می‌گذاشتم کف دست نذیر و می‌گفتم: «آقا نذیر! سرویس ساعت ده یادت نره!».

او هم سر خم می‌کرد و می‌گفت: «به روی چشمانم خاله جان!».

تا  آن‌ روز

همه چیز بر وفق مراد بود، تا این که آن‌روز مهدی تلفن همراهش را جا گذاشت و حدود ساعت یک ربع به ده برگشت. اول کمی نشست و با من صبحانه خورد و بعد گفت که مرخصی ساعتی گرفته و باید زود برگردد. هر دو به ساعت نگاه کردیم. ساعت ده بود. من یاد آقا نذیر افتادم و یک لحظه تصور کردم که اگر مهدی، نذیر را پشت در ببیند چطور یک بادمجان می‌کارد زیر چشمش! یا یقه‌اش را چطور در دستش می‌پیچد تا آن هیکل لاغراندام را بین دست‌هایش له و لورده کند!

آب دهانم را قورت دادم.

هر لحظه ممکن بود مهدی در را باز کند‌. کیفش را برداشت و خم شد تا کفش‌هایش را بپوشد که من گفتم: «مهدی جان، می‌شه زودپز رو از بالای کابینت برام بیاری؟ قدم نمی‌رسه».

مهدی برگشت، چهارپایه‌ی کوچکم را زیر پایش گذاشت، بعد زودپز را پایین آورد و روی اُپن قرار داد. بعدش یقه‌ی لباسش را صاف کرد تا کیفش را بردارد و برود که من دوباره گفتم: «مهدی جان! آشغالا! خیلی بوی بد می‌دن؛ حالم رو به هم می‌زنن. می‌شه ببریشون؟»

مهدی باز کیفش را زمین گذاشت و به آشپزخانه رفت. آشغال‌ها را از سطل سفید پدالی بیرون کشید و بعد گره‌ی محکمی به سر کیسه زد. ساعت شد ده و ده دقیقه. آشغال را در یک دست و کیفش را در دست دیگرش گرفت و بعد از من خواست که در را باز کنم.

خودم را آماده کردم که مهدی کیسه‌ی چیپس و ماست و سیگار را جلوی چشمم بگیرد و داد بزند: «اینا چیه؟ هاااان؟ جواب بده!» که در صدم ثانیه تصمیم گرفتم و گفتم: «آخ مهدی! داروهام! می‌ری دفترچه‌م رو پیدا کنی و داروهام رو بگیری؟» که مهدی برافروخته شد و گفت: «ای بابا! مثل این که نمی‌فهمی دیرم شده ها؟»

کیفش را روی مبل گذاشت و خودش در را باز کرد. آقا نذیر درست روی پله‌ی اول ایستاده بود.

دیگر فاتحه‌ی همه چیز را خواندم.

نذیر را دیدم که رنگ از رخسارش پریده بود. خودم را سریع به پشت در کشاندم؛ اما شکمم از نیمه‌ی در پیدا بود. مهدی اخمش را در هم کشید و کیسه‌ی زباله را بیرون گذاشت و متعجب پرسید: «این جا چیکار می‌کنی بچه؟!»

آقا نذیر من و منی کرد و بعد بطری شیر را داد دست مهدی و گفت: «خانوم دیروز شیر سفارش داد بودن».

مهدی بطری را گرفت و همان جا به دستم داد. بعد آشغال‌ها را گذاشت روی پله و برگشت تا کیفش را از روی مبل بردارد. آقا نذیر خداحافظی کرد، مثل برق و باد از روی پله‌ها غیب شد و در را پشت سرش بست. من خم شدم و دیدم که توی دستش یک پلاستیک دسته‌دار بود که خش و خش صدا می‌کرد.

 

آقا نذیر؛ سرویس ساعت ده یادت نره!
گوینده: دنیا طیبی
موزیک پادکست: کنسرتو شماره یک باخ
مطالب مرتبط
9 دیدگاه‌ها
  1. دینا کاویانی می‌گوید

    عالی بود، عالی! واقعا، لذت بردم.

  2. سمیرا می‌گوید

    :)))
    عالی بود پروین جان! خیلی خندیدم.
    چشم “خاله جان” خیلی خوب بود. همینطور وقت کشی زن داستان. و همکاری پایانی آقا نذیر. چه شخصیت دوست داشتنی ای بود آقا نذیر.

  3. شکوفه صمدی می‌گوید

    عالی نوشتید! ماجرا، تعلیق، کشدار شدن لحظه‌ها، همه چی عالی!

  4. شهین طالبی می‌گوید

    جالب بود…داستان پردازیتون عالیه! موفق باشید.

  5. یاسمن بلوری می‌گوید

    درود بر شما خانم پناهی عزیز. داستان جالبی بود و بسیار دلنشین توصیف کردید. اما آن جنین چقدر زیبا آموزش پنهان کاری میبیند و استاد میشود

  6. پری ناز می‌گوید

    وای به منم استرس وارد شد

  7. فرشته خانی می‌گوید

    اول اینکه خدااین دریانیها رو از ما نگیره
    و اینکه امیدوارم بچه سالم به دنیا آمده باشه
    و سوم اینکه حیفه آدم به یه همچین مردی در.غ بگه.
    متن جالبی بود.صداقت نویسنده و قلم شیوای او متن رو دلنشین کرده.

  8. الناز خطیبی می‌گوید

    جالب بود

  9. زهرادورودیان می‌گوید

    سلام پروین جان
    باورت نمیشه اول رفتم ماست وچیپس راخوردم .?

    متن دلچسبی بود.زن را نمی‌شودتو شیشه کرد?

دیدگاه‌تان را درباره این متن بنویسید

پست الکترونیک شما نمایش داده نمی‌شود