رازی که هیچ وقت انتخاب من نبود

عکاس: ماهی صفویه/ نویسنده: ماریا احمدی

داستان یک راز بزرگ

نزدیک جشن تولد ١٢ سالگیم بود که تب کردم. تب شدید همراه با تشنج.
زمان زیادی لازم نبود تا دکترها تشخیص بدهند که من دچار صرع شده‌ام. هر‌از‌گاهی حالتی شبیه بیهوشی به من دست می‌داد و بعد چیز زیادی یادم نمی‌ماند؛ احساسی شبیه خستگی و خوابالودگی.

غیر از خانواده‌ام، هیچکس از بیماری من خبر نداشت و این سخت‌ترین قسمت بیماری من بود.

در مدرسه همیشه نگران این بودم که مبادا زمانی که سر کلاس هستم دچار تشنج بشوم و همین نگرانی کار مرا سخت‌تر می‌کرد. انتظار من تمامی نداشت. دبیرستان را هم با همین مشقت به اتمام رساندم و به هرجان کندنی بود وارد دانشگاه شدم و لیسانس جغرافیا گرفتم.

واقعیت این است که پنهان کردن این درد، از خود این بیماری من را بیشتر آزار می‌داد.

تشنج هیچ‌وقت از قبل خبر نمی‌داد تا من خودم را برای حمله‌های گاه و بی‌گاهش آماده کنم. عروسی، عزا، مهمانی، سر جلسه‌ی کنکور، هنگام پیاده‌روی یا حتی توی تاکسی، جلسه‌ی مصاحبه‌ی کاریابی و خلاصه در هر لحظه و در هر مکانی می‌توانست غافلگیرم کند.
واکنش خانواده‌ام در این مورد بیش‌‌‌‌‌‌‌‌ترین نقش را در زندگی من ایفا می‌کرد.

من چیزی به جز بیماری‌ام نبودم.

پدر، مادر، خواهرها و برادرهایم انگار راز بزرگی را به صورت قراردادی در دلشان دفن کرده بودند و این رسالتی بود که من ناخواسته انجامش را بر عهده‌ی آن‌ها گذاشته بودم.

کم کم سن من به جایی رسید که سروکله‌ی خواستگارها پیدا می‌شدند.

تا آنجا که امکان داشت مادرم همان اول، خانواده‌ی داماد را به شیوه‌ای که به قول خودش «نه سیخ بسوزد و نه کباب»، منصرف می‌کرد، ولی بعضی‌ها سمج بودند و دست برنمی‌داشتند. مهم نبود که موقعیت خواستگار چقدر مطلوب بود و چه ویژگی‌های خوبی داشت. یا اینکه حتی من اصلا تمایلی به ازدواج دارم یا نه، چیزی که حقیقت داشت این بود که من نباید این راز بزرگ، تیره و بدشگون را با کسی قسمت کنم.

راستش چند روزی بیش‌تر به تولد ۴٢ سالگی‌ام نمانده است.

پدر و مادرم دیگر در این دنیا نیستند و همه‌ی خواهرها و برادرهایم نیز ازدواج کرده‌اند؛ اما راز من هنوز هم به همان بزرگی و به همان سیاهی است و من تنها وارث آنم.

رازی که هیچ وقت انتخاب من نبود.

 

رازی که هیچ وقت انتخاب من نبود
گوینده: فاطمه همدانی
موزیک پادکست: قطعه‌ی ساراباند Sarabande ساخته جرج فردریک هندل، آهنگساز آلمانی

 

 

 

 

 

متن زیر نیز در مورد تنهایی یک دختر با رازی بزرگ است :

تنهایی شهنازه

 

مطالب مرتبط
11 دیدگاه‌ها
  1. سمیرا می‌گوید

    دختر داستان چه تنها بود. ناراحت کننده است که بیماری اش او را چنین منزوی و مضطرب کرده. ای کاش اینطور نبود. ای کاش با حمایت و شجاعت خانواده، بیماری اش پذیرفته میشد، و راجع به آن با هم صحبت و همفکری می کردند.

  2. سردشتی می‌گوید

    ای کاش پدر و مادرها یاد بگیرند که به جای فرزندانشان تصمیم نگیرند و آنها را از حق انتخاب محروم نکنند. متن خیلی خوبی بود خانم احمدی عزیز.

  3. آتوسا سادات متین رهبری می‌گوید

    داستان غم انگیزی بود . واقعا متاثر شدم . ایکاش به جای خاستگار ،عاشق پیدا میشد . و ایکاش این بیماری هم مثل سایر بیماری ها اطلاع رسانی میشد ایکاش فرهنگ ،به عده ای تزریق میشد و هزار ایکاش دیگر …

  4. یاسمن بلوری می‌گوید

    درود بر شما خانم احمدی عزیز. چقدر دلم برای دختر تنهای داستان شما گرفت. چرا واقعا!!!؟؟؟
    چقدر موزیک روی متن نشسته بود. سپاس از قلم و اندیشه ی شما

  5. سحر می‌گوید

    بعد از این که گفتیم، می فهمیم همه مون در آدمی بودنمون چقدر شبیهیم و چقدر فکر می کردیم شبیه نیستیم..ماریا جانم مرسی، همیشه بنویس

  6. فرشته خانی می‌گوید

    از اینکه بخاطر بیماری دور خودمون دیوار بکشیم مشکلی حل نمی شه.
    برای هر کسی ممکنه پیش بیاد بهتره سخت نگیریم کسی که دوستمون داشته باشه تنهامون نمی زاره.

  7. فرشته خانی می‌گوید

    از اینکه بخاطر بیماری دور خودمون دیوار بکشیم مشکلی حل نمی شه.
    برای هر کسی ممکنه پیش بیاد بهتره سخت نگیریم کسی که دوستمون داشته باشه تنهامون نمی زاره.
    متن زیبایی بود موفق باشید دوست عزیز

  8. نفیسه ولدی می‌گوید

    متنی تلخ اما تامل انگیز بود . پذیرش آنچه هستیم و بیان آن به دیگران بار سنگینی رو از دوش ما برمیداره . خیلی از آدم ها ممکن هست از نظر روانی مشکلات و رازهای اینچنینی داشته باشند که همواره پنهانش می کنند و این به صلاح هیچ کس نیست .
    موضوع متن هم بکر و تازه بود .
    موفق باشید

  9. مریم احمدی می‌گوید

    داستانت رو دوست داشتم . عالی بود

  10. اذین خودی می‌گوید

    اصولا رازها بر قلب آدمها سنگینی می کنند و تمام زندگی در ترس از فاش شدن آن راز می گذرد‌. هر وقت خود را همانگونه که واقعا هستیم، قبول کردیم ، خواهیم توانست بر ترسها غلبه کنیم و دست کم آنطور که خودمان دوست داریم، زندگی کنیم.

  11. پری ناز می‌گوید

    موفق باشید

دیدگاه‌تان را درباره این متن بنویسید

پست الکترونیک شما نمایش داده نمی‌شود