برف مرا هوایی شما دو تا کرد

عکاس: ماهی صفویه/ نویسنده: فاطمه سالاروند

روایتی از جای خالی پدر و مادر :

از پنجره که نگاه می‌کنم یه سفید بی انتها رو به رومه…

حتما چایی و نون و پنیر خوردم و خودم رو طبق توصیه مامان با دوتا شلوار روی هم، دوتا جوراب و یه عالمه لباس پوشوندم و کیف و کتابم رو برداشتم و زدم بیرون. کفشام گرمند چون از روز قبل آوردم خونه و گذاشتمشون پشت بخاری.

در رو که باز می‌کنم یه راه از وسط برف‌ها باز شده ادامه پیدا کرده تا دورتر…

راهی که بابا همون صبح علی‌الطلوع پارو کرده تا ما بچه‌ها موقع رفتن به مدرسه آسون‌تر قدم برداریم.

اون قدر سرده که مژه‌هام یخ می‌بنده تا برسم مدرسه…

ظهر که میام خونه یه عالم لباس شسته شده روی طناب توی حیاط آویزونه. خونه عین دسته‌ی گل تمیز و مرتبه و بوی غذا همه جا پیچیده…
هیچ وقت نفهمیدم اون همه کار رو از صب تا ظهر چطوری تک و تنها انجام می‌دادی و هیچ وقت نمی‌گفتی «دست کم بیا این ظرف‌ها رو بشور!»

باز یه ساعت دیگه کیف و کتابم رو برمی‌دارم میرم مدرسه.

عصر که برمی‌گردم تا قبل از شام خوابم می‌بره. یه پتو می‌کشم روم می‌خوابم اما همون موقع که چشمم تازه گرم شده می‌فهمم که یه نفر اومده و یه پتوی دیگه روم کشیده که مبادا سرما بخورم.

عادتی که همیشه همیشه داشتی عزیز من تا همین روزهای آخر!

چشمم که باز میشه بابا کنار سماور نشسته. خونه گرمه. مامان و بابا چایی می‌خورن. خواهر و برادرها با کتاب‌ها و تلویزیون مشغولند. غذا آماده ست. سفره پهن میشه و با هم شام می‌خوریم.

راستی راستی تو چطور تمام این سال‌ها برای اون همه بچه هم ناهار پختی هم شام!؟

چرا هیچ وقت نپرسیدم تو و بابا چطور با اون حقوق کم زندگی رو می‌چرخونید؟ چرا شما دوتا هیچ وقت از سختی‌ها حرف نمی‌زدید؟
تو هیچ وقت خسته نمی‌شدی مامان؟ کی استراحت می‌کردی قربونت برم؟ از اول صب تا آخر شب مدام داشتی کار می‌کردی. اون همه غذا درست می‌کردی، سبزی خرد می‌کردی و مربا و کلوچه می‌پختی، لباس همه‌ی ما رو می‌شستی، حتی حواست بود توی هوای سرد لباس‌های ما رو روی بخاری گرم‌ کنی، برامون شال و کلاه و دستکش ببافی،

وقت مریضی، شب تا صب پاشویه‌مون کنی و بالای سرمون بیدار بشینی…

تو هیچ وقت خسته نمی‌شدی بابا؟

تو که وقتی چشم باز می‌کردم رفته بودی سر کار و همیشه بعد از برگشتن کاری بود که انجام بدی… خرید کنی، نفت برای بخاری بیاری، برف‌های حیاط و پشت بوم رو پارو کنی، تابستون‌ها به باغچه برسی و سبزی و صیفی بکاری، بشینی توی ایوون قند بشکنی و ده جور کار دیگه…
هیچ وقت یادم نمیاد یه کدوم از شما غر زده باشید که «خسته شدم… زندگی سخته… خسته‌مون کردید …»

شما کی برای خودتون لباس می‌خریدید؟

کی سفر می‌رفتید؟ کی وقت می‌کردید به خودتون دو روز استراحت بدید و بچه‌ها و زندگی رو بی خیال بشید؟
چرا هر چی فکر می‌کنم یادم نمیاد شما چیزی برای خودتون خواسته باشید؟مدام حواستون به زندگی و به بچه‌ها بود که بی حرف و بی منت هرکاری از دستتون برمیاد بکنید و از جونتون مایه بذارید که درس بخونن، سالم باشن، خوب زندگی کنن…

چرا ماها حواسمون به شما نبود که ببینیم کی موهاتون سفید شد،

چین روی پیشونیتون افتاد، دستتون لرزید، قامتتون خم شد،

پیر شدید و رفتید… برای همیشه رفتید…

آخ که این برف امروز بدجوری منو هوایی شما دوتا کرده… این برف منو برد تا خونه‌ای که صدا و نفس شما توش بود..تا زمستون‌های کودکی و نوجوونی… تا راهی که تو پارو کرده بودی بابا…

تا خونه‌ی گرم و بوی دستپخت تو مامان…

حالا شما دوتا زیر برف‌ها خوابیدید و من دلم پر می‌زنه برای بغل کردن و بوسیدنتون…

 

برف مرا هوایی شما دو تا کرد
گوینده: دنیا طیبی
موزیک پادکست: موسیقی متن فیلم روشنی‌های صحنه ساخته چارلی چاپلین

 

 

 

 

 

 

 

 

اگر روایت بالا را دوست داشتید، ماجرای زیر را به شما پیشنهاد می‌کنیم:

پدرم برای همیشه با برف ها رفت

 

 

 

مطالب مرتبط
10 دیدگاه‌ها
  1. سمیرا می‌گوید

    خیلی خیلی زیبا بود…اشک در چشمهایم نشست

  2. شهین می‌گوید

    خیلی قشنگ نوشتید..خانه ی امن و آرام و حس قدردانی از پدر و مادر و برف زیبا و آرامش ابدی برای آنها که دیگر نیستند.
    موفق باشید.

  3. یاسمن بلوری می‌گوید

    درود بر شما خانم سالاروند عزیز. چقدر زیبا و دلنشین گفتید. اشکم دراومد و رفتم به قدیما

  4. شکوفه صمدی می‌گوید

    کاش بودند و قدر می‌دانستیم و هزار کاش دیگر…

  5. بهاره محمدی می‌گوید

    خیلی قشنگ بود دلم براشون تنگ شد. موفق باشید

  6. دورودیان می‌گوید

    مثل ماهی‌توی‌آب؛که قدرآب رانمی‌دونه!!!

  7. فرشته خانی می‌گوید

    میگن هر آدمی دو تا فرشته نگهبان داره یکی رو شانه راست یکی رو شانه چپ
    من فکر کنم این دو تا فرشته همون پدر و مادر باشن.
    متن خیلی زیبایی بود.
    موفق باشید دوست عزیر

  8. اذین خودی می‌گوید

    متن زیبا، با احساس و نوستالژی بود که چشمان مرا هم خیس کرد، امیدوارم همه پدر و مادرهای عزیز، سالم باشند و از بچه هایشان خوشنود. روح عزیزان رفته هم قرین رحمت …
    درود بر شما

  9. خطیبی می‌گوید

    واقعا پدر و مادرها مون خیلی از خود گذشته بودن ، با امکانات کم اونموقع بهترینها رو فراهم میکردن, روح عزیزان قرین رحمت….

  10. نفیسه ولدی می‌گوید

    به راستی که پدر و مادر های ما انسان های بزرگ و از خود گذشته ای بودند . اما ما تا یه کم بهمون فشار میاد جا می زنیم ، غر می زنیم و شکایت می کنیم که وقتی برای خود نداریم …
    اون طفلک ها کی وقتی برای خود داشتند ؟ کی خلوت عاشقانه داشتند ؟
    من هم با برف به گذشته ها می رم…
    موفق باشید

دیدگاه‌تان را درباره این متن بنویسید

پست الکترونیک شما نمایش داده نمی‌شود