من یک غول منحصر به فردم

عکاس: ماهی صفویه/ نویسنده: گلاویژ جلالی

روایتی از دیدار با یک دوست قدیمی :

در گروه هم‌کلاسی‌های دبیرستان چشمم به دختری افتاد که ازش متنفر بودم.

آن زمان دختر گنده و قلدری بود که بدش نمی‌آمد گاهی به بهانه‌ای نیشگونی از ران من بگیرد.

حالا در عکس پروفایلش کلاهی سبز به سر داشت و می‌خندید.

زیباتر بود اما تاثیری روی من نگذاشت.

مطمئن بودم نسبتی با عکس پروفایلش ندارد.

نمی‌دانم چی شد که در پی وی بهش سلام دادم.

چه چیز این دختر برایم جالب بود که هیچ وقت صف توآلت مدرسه را رعایت نمی‌کرد. شاید این که الان چه می‌کند.

شاید هم تنهایی.

سه سالی بود که ازدواج کرده بودم با مردی که انگار از این دنیا فقط یک بچه می‌خواهد و بچه‌ای هم در کار نبود. در ظاهر می‌خندید و می‌گفت: حداقل دردسر جلوگیری نداریم مثل بقیه.
و در دلش در حسرت این که مشت کوچک یک بچه را دور انگشتش بپیچد، می‌سوخت.

ـ سلام زیبا جان! کجاهایی؟ هیچ خبری ازت ندارم.

خنده‌ام می‌گیرد از این مردم. جوری وانمود می‌کنند انگار تنها کاری که توی این زندگی دارند این است که ازت خبر بگیرند و همه جا پخش کنند.

نوشتم: یه وقتی بذار همدیگرو ببینیم.
صادقانه بود.

واقعا دلم می‌خواست بدانم آن غول فشن به چه جانوری تبدیل شده.

ـ سه شنبه خوبه؟
شوکه شدم. بروم خانه‌اش یا بیاید خانه‌ی ما.
نوشتم: شوهرم ساعت ۸ خونه‌س. اگه بعد از ناهار بیای ساعت‌ها با همیم!

***

وقتی رسید نفسم در سینه حبس شد.

هر چقدر من چاق‌تر شده بودم او لاغرتر شده بود.

یک دختر درشت گرد حالا شده بود یک خانم قد بلند خوش تیپ.

اولش طبق معمول روبوسی بود و کر کر خنده. خیلی حرف نمی‌زد و من مجبور بودم هر چند ثانیه بگویم: خوبی نسرین جون!
نشست و گفت: خونه‌ت چه آفتابی داره!
در دلم گفتم: حرف بعدی سوال از بچه ست و پشت سرش هم شغل شوهر.
البته خوشحال بودم چون حوصله‌ی سین جیم هیچ آدم آشنایی را نداشتم و می‌توانستم به نسرین فقط آن بخشی از واقعیت را بگویم که دلم می‌خواهد.
گفت: اوه … یه دیفن باخیای یه متری.
گفتم: از خونه‌ی بابام آوردم این جا! چای؟ قهوه؟ یا آب میوه؟

گفت: همون میوه با کمی آب.

گفتم: از خودت بگو!
گفت که بعضی روزها برنامه‌ی منظمی دارد و بعضی روزها خودش را به دست تقدیر می‌سپارد. از موسیقی گفت و علاقه‌اش به تنبور و شعف کوه‌پیمایی و حس خوبش هنگام شنیدن یک قطعه موسیقی زیر درخت‌های پارک.
یک ساعت طول کشید تا فهمیدم نه تنها سال‌هاست شوهر کرده که یک پسر ۸ ساله هم دارد.
در دلم گفتم: این دیگه چه جور زنیه.

پرسیدم: از شوهرت راضی هستی؟

گفت: عالیه.
فکر کنم اولین نفر بود توی زندگیم که به این سرعت شوهرش را تایید می‌کرد. خودم را آماده کرده بودم آرش را حسابی محاکمه کنم اما من هم چیزی نگفتم.
ساعت‌ها با هم حرف زدیم و هر چیزی گفت برایم جالب یا دست کم عجیب بود.

حرف‌هایی هم بود که نمی‌توانستم بپذیرم اما به فکر فرو بردم.

هر فکری درمورد نسرین می‌کردم جز این که با حرف‌هاش تحت تاثیرم قرار بدهد.
گفت: هر کسی انتخابی داره تو زندگیش.

من انتخاب کرده‌م نه پایین‌تر از کسی باشم نه بالاتر.

گفت: من یه غولم. یه غول منحصر به فرد. چون این طوری فکر می‌کنم. هر کسی همونیه که فکر می‌کنه، ضمن این که تمام آدم‌ها منحصر به فردند.

گفت: فقط یه نفر تو دنیا هست که از پسر ۸ ساله‌م بیشتر دوستش دارم: خودم.

گفت: مهم‌ترین کاری که یه زن باید بکنه اینه که شاد باشه. چون شادی زن، شادی دنیاست.

گفت: کسی برنده ست که شادتره!

گفت: هیچ چیزی در دنیا مهم‌تر از رابطه نیست. من نمی‌ذارم تو رابطه‌م با شوهرم کوچک‌ترین خللی وارد بشه.
گفت: ظاهرم برای من خیلی مهمه. چون بخشی از یه چیز بزرگ‌تره که منم. من خودمو لاغر بیشتر دوست داشتم پس لاغر شدم.
گفت: وقتی چاق بودم همیشه رژیم داشتم. وقتی لاغر شدم که رژیم رو کنار گذاشتم.

پرسیدم: پس چه طوری این قدر لاغر شدی؟

گفت: وقتی لاغر شدم که موسیقی و نقاشی و خواندن و نوشتن و هزار کار لذت بخش دیگه رو جایگزین لذت خوردن کردم. هفت تا کار فوق‌العاده عالی نوشتم و چسبوندم روی در یخچال. هر وقت می‌خواستم در یخچالو باز کنم، به جاش یکی از اون کارها رو می‌کردم.

بعد سراغ دستشویی را گرفت.

یادم افتاد می‌خواستم یک خمیر دندان خارجی توی دستشویی بگذارم که یادم رفته.

از دستشویی که آمد گفتم: اون خمیر دندون مال آرشه. خمیر دندون من تموم شده باید بخرم.

خندید و گفت: منم مثل آرش تو خمیر دندون ایرانی می‌زنم.

حداقل می‌دونم تقلبی نیست.
وقتی داشت می‌رفت دلم می‌خواست تا ابد پیشم بماند.
گفت: راستش خیلی کار داشتم، اما اومدم که برای گذشته ازت معذرت خواهی کنم.
گفتم: فکرش هم نکن. ممنون که اومدی. حرف زدن با تو خیلی خوب بود، آخه تو دبیرستان یه جور دیگه بودی.

گفت: زمانی من هم زن غمگینی بودم،

زمانی که همه چیز تقصیر دیگران بود اما خدا دوستم داشت و آدم‌های خوبی سر راهم قرار گرفتن.
و رفت و من ماندم و هزاران فکر.

 

 

من یک غول منحصر به فردم
گوینده: نیلوفر نگهبان
موزیک پاکست: اجرای گیتار موسیقی متن فیلم بین ستاره‌ای اثر آهنگساز آلمانی هانس زیمر

 

 

 

 

 

اگر روایت بالا را دوست داشتید، ماجرای زیر را به شما پیشنهاد می‌کنیم:

وا! مگه بچه‌داری و خونه‌داری وقت می‌ذاره برام!

 

 

 

مطالب مرتبط
23 دیدگاه‌ها
  1. سمیرا می‌گوید

    چقدر خوب بود. آفرین به این دوست و درود بر شما؛ که به حرف‌های او فکر کرده‌اید و آنها را با ما به اشتراک گذاشتید. من هم فکر می‌کنم که آدم‌ها تغییر می‌کنند، اگر بخواهند. چه خوب که به سمت بهتر شدن تغییر کنیم.
    قلمتان مانا

  2. شهین طالبی می‌گوید

    عجب متن جالبی! عالی بود…کاش همه آدمهای غمگین و شاکی که خمیردندون ایرانی مصرف می کنند با یکی از این غولای منحصربه فرد آشنا بشن!!!!
    موفق باشید.

  3. ناشناس می‌گوید

    سلام
    چه داستان جالبی. وقتی آدم خودش باشه همه چی درست میشه و وقتی بخواد خودشا یه جور دیگه نشون بده همه چی میریزه به هم!
    ای کاش همه خمیردندون ایرانی استفاده می کردیم و خودمون بودیم.
    خوشم اومد عالی بود

  4. الی می‌گوید

    خیلی خوبه آدم خودش رو تغییر بده خیلی خوبه آدم خودش رو دوست داشته باشه تغییر از چیزای کوچیک شروع میشه تغییراتی که ما رو به اصلمون برمی گردونه… اصل ایرانیمون …مثلا چای گل گاوزبان خوردن به جای چای سیاه … شیره انگور خوردن به جای نوتلا توی صبحونه ها و استفاده از محصولات ایرانی به جای خارجی و اینکه خجالت نکشیدن از همه این چیزای خوب که نشون میده اصالت برامون از پز دادن مهمتره و ما رو خوشحال تر می کنه….ممنون از داستان قشنگتون❤❤❤

  5. سمیه می‌گوید

    به نظرم این متن یه جمله ی کلیدی داره: زمانی من هم زن غمگینی بودم، زمانی که همه چیز تقصیر دیگران بود…
    واقعا میشه آدم به جایی برسه، به این نگاه برسه که همه چی رو به گردن بگیره. و تازه این باعث خوشحالیش هم بشه!!!!

  6. یاسمن بلوری می‌گوید

    درود بر شما خانم جلالی عزیز. بسیار جالب نوشتید و دلنشین. تغییر چقدر میتونه خوب باشه?

  7. اذین خودی می‌گوید

    درود بر شما

    متن تاثیر خودش را کامل و حساب شده روی خواننده ها گذاشته، خیلی خوبه که تو زندگی حداقل یکی از این دوستان داشته باشیم و از آن بهتر خودمان یکی از این آدمهای تاثیرگذار باشیم انسانهایی که خواستند و تغییر کردند…
    زندگیتان پر از تغییرات مثبت

  8. دورودیان می‌گوید

    کارگردان خونه باید قابلیت داشته باشه تا رهروان آن به سرمنزل مقصود برسند.بهترین تعبیرزندگی پذیرش،تغییر وانتقال هست.انعطاف روح مثل بدنی نرم بهترین حرکت‌ها رابه نمایش می‌گذاره

  9. فرشته خانی می‌گوید

    عالی بود عالی
    این متن قدرت آراده انسان رو نشون میده
    که می تونه از نو بسازه و جایگزین کنه و خوشبختی رو به چنگ بیاره.

  10. شهرزاد می‌گوید

    نکات ریز اما قابل تاملی در این داستان وجود داشت، روایتی از شناخت هویت ونقش برنامه‌ریزی و لذت بردن از زندگی و…
    نکته غم انگیز داستان هم اعتماد به نفس پایین راوی داستان است که کاملامشهوداست هنوز با خود وهویت خود کنارنیامده این را میتوان حتی از خمیردندانی که همیشه از آن استفاده میکند اما میخواهد کتمانش کند فهمید…

  11. شکوفه صمدی می‌گوید

    چقدر نکته‌های خوب در این متن هست!
    چقدر لازمه از این غول‌ها ببینیم و خودمون هم غول بشیم.

  12. ناشناس می‌گوید

    تلنگر خوبی بود برای اینکه یادمون بیاد هر ناممکنی ممکنه اگر هر کس خود واقعیش رو بپذیره و دوست داشته باشه.

  13. فرنگیس می‌گوید

    متن دلچسپی بود از آنها که دلت میخواهد ادامه داشته باشد.

  14. ناشناس می‌گوید

    جالب بود. اعتماد بنفس و تمرکز روی داشته ها چقدر مهمه، میتونی غول باشی اما خوشبخت و میتونی زیبا باشی، پولدار باشی، وانمود به با کلاسی هم کنی اما از درون خالی??

  15. زهرا می‌گوید

    چقدر زندگی ساده است به شرط آنکه ساده ببینی، ساده لذت ببری و به داشته هات ببالی. خیلی داستان خوبی بود. کاش ادامه بدید و بقیه ماجرا را همین جا تشریح کنید.

    1. ناشناس می‌گوید

      من هم موافقم با شما. کاش ادامه داشت. داستانهای موفقیت با زبان ساده خوب میچسبه

  16. شاهمرادی می‌گوید

    مبارزه وموفقیت لازم وملزوم همدیگه هستن

  17. شهلا اسدی تهرانی می‌گوید

    سلام و درود بر شما
    ساختار نگارشتان
    بسیار روان و موجز بود عزیزم
    اما بنظرم دوستتان بخشی از زندگی خودش را پنهان می کرده است
    و سعی داشته است نیمه ی پر لیوان را ببیند و هم آن قسمتش را هم
    برای شما باز گو کند
    وگرنه در زندگی هر کسی مشکلات وجود دارند
    و مسلما خوب توانسته است زندگی اش را به سمت شادی هدایت و یا مدیریت کند که
    این هنر کمی ۶م نیست و باید همه یاد بگیریم

  18. نفیسه ولدی می‌گوید

    متن خیلی خوبی بود . نکته های آشکار و پنهان بسیاری داشت . اینکه پیش داوری درباره آدم ها چقدر می تونه غلط باشه . و همین طور نویسنده یه روراستی خوبی با مخاطبش داره که می چسبه .
    موفق باشید

  19. خطیبی می‌گوید

    چقدر تغییر مثبت تو زندگی خوبه…

  20. پری ناز می‌گوید

    وای چه بامزه من اگر از کسی بدم بیاد دیگه نمی نوانم باهاش ارتباط برقرار کنم دلم می خواد حالشو بگیرم ولی نویسنده ازش پذیرایی کرده و می خواسته باهاش درد دل کنه !!!

  21. دینا کاویانی می‌گوید

    چه متن خوبی!

  22. Negin می‌گوید

    عالی بود واقعا ادم از خوندش لذت میبره

دیدگاه‌تان را درباره این متن بنویسید

پست الکترونیک شما نمایش داده نمی‌شود