زن، عاشق مرد قوی و متعهد می‌شود

عکاس: ماهی صفویه/ نویسنده: مینا حدادیان

ماجرای یک خواستگاری :

در سی سالگی بچه‌ای داشتم که ده سال از خودم بزرگ‌تر بود.

البته طول مدت مادری من فقط یک ماه بود.
ماجرا از این قرار بود که در یک نشست ادبی، من درباره‌ی نظریه‌ی رمان یکی از نویسندگان حرف زدم. در پایان نشست، مردی چهل ساله سر صحبت را با من باز کرد و به من گفت که صحبت‌هایم سنجیده و عالی بوده است.

خودش را نویسنده معرفی کرد و در حالی که هنوز ده دقیقه از آشنایی‌مان نگذشته بود، به سرعت یکی از مجموعه داستان‌هایش را به من تقدیم کرد.

اسمش را نشنیده بودم.

گفت شاگرد هوشنگ گلشیری بوده است.

اسم هوشنگ گلشیری برای خر شدن من کافی بود. فکر می‌کردم هر کسی شاگرد هوشنگ گلشیری باشد، حتما آدم قابل اعتماد، باسواد و دوست داشتنی و بی‌نظیری است. در سی‌سالگی چنین پیش فرضی احمقانه بود.

شاگرد گلشیری چه ربطی به گلشیری داشت؟

از من اجازه گرفت تا با ماشینش برساندم. ماشینش خیلی کثیف بود. خودش هم بسیار بد‌لباس بود و لباس‌های بد‌رنگ به تن داشت. ژولیده بود و موهایش را هم شانه نکرده بود.

گفت در سی سالگی اعتیاد داشته و حالا ترک کرده است.

گفت اگر کسی مثل من را داشته باشد، با انگیزه رمانش را تمام می‌کند.
گفت هیچ شغلی ندارد و با مادرش زندگی می‌کند.

گفت گاهی ویراستاری می‌کند.

از فردای آن روز سعی کردم برایش کاری پیدا کنم؛ اما گفت دوست ندارد به زندگی کارمندی تن بدهد.
نیمی از دندان‌هایش را به خاطر بی‌پولی از دست داده بود.

روز بعد از من خواستگاری کرد.

زندگی با چنین مردی برایم کابوس بود.
تا قبل از دیدن او فکر می‌کردم، اگر همسر آینده‌ام کتاب‌خوان یا نویسنده باشد، نود در صد ماجرا حل است؛ اما با او مطمئن بودم، یک درصد ماجرا هم حل نیست. اصلا دلم نمی‌خواست با او زندگی کنم. سی سال باید کار می‌کردم و او سیگار می‌کشید و می‌خوابید و می‌خواند و می‌نوشت.
به من گفت مرد ولخرجی نیست و حقوق من، برای زندگی کافی است. حرف‌هایش حالم را بد می‌کرد.
مدام می‌گفت تو مامان عاقل و باهوش و دلسوز من می‌شوی.

من بچه نمی‌خواستم.

مردی قوی و مسئولیت‌پذیر مرا جذب می‌کرد.
به او گفتم نه.
گفت دچار تناقض هستی.
گفت در ظاهرا طرفدار آرمان طبقه‌ی پایین هستی؛ اما عملا شیفته‌ی سرمایه‌داری و کاپیتالیسمی.
به او گفتم بدترین آدم برای خواندن کتاب سرمایه‌ی مارکس هستی.
به او نگفتم زن، عاشق مرد قوی و متعهد می‌شود. گفتم شاید به غرورش بربخورد.
بعد از یک ماه دست از سرم برداشت.
خوشحالم که مادرش نشدم.

دورادور خبر دارم که هنوز با مادرش زندگی می‌کند

 

 

زن، عاشق مرد قوی و متعهد می‌شود
گوینده: آوین
موزیک پادکست: سونات مهتاب اثر بتهوون

 

 

 

 

 

 

اگر این متن را دوست داشتید، خواندن داستان زیر را نیز به شما پیشنهاد می‌کنیم:

ماشین عروس پلاستیکی

 

 

 

مطالب مرتبط
14 دیدگاه‌ها
  1. سمیرا می‌گوید

    چقدر خوب نوشتید!

  2. یاسمن بلوری می‌گوید

    خانم حدادیان عزیز درود بر قلم و اندیشه ی شما. همش دلهره داشتم مبادا این آدم رو قبول کنه! خداروشکر?

  3. اذین خودی می‌گوید

    درود بر شما
    از این متن خیلی خوشم آمد، هم موضوع و هم دیالوگها جالب بودند‌ پایانش هم که ختم به خیر شد شکر خدا. خوشحالم که زن داستان مراقب و هوشیار بود و زندگیش را از روی احساسات، خراب نکرد?

  4. شکوفه صمدی می‌گوید

    چه خوب که زن داستان مامان نشد میناجون!

  5. شاهمرادی می‌گوید

    قلمتان سبز خیلی خوب نوشتید وخیلی خوب که تحت تاثیر دروغهای این مرد قرار نگرفتید.همون بهتر که پسر مامانش باشه.

  6. شهلا اسدی تهرانی می‌گوید

    سلام مینا جان موضوع تقریبا به روز بود و زن داستان شجاعت بیان داشت این عالی بود ومتاسفانه اکثر مادر پدر ها خوب بلد نیستند پسر تربیت کنند و آنها را تا ابد وابسته بار می آورند

  7. خطیبی می‌گوید

    عجب مردی بوده!!!!!!!!! قلمتان سبز

  8. آتوسا سادات متین رهبری می‌گوید

    اینچنین آدمهایی اصلا اهل ازدواج نیستند کنیز میخواهند که کار کند بشورد بپزد و ….ازدواج به معنای به کنیزی رفتن نیست ما خانمها باید ریشه این فرهنگ غلط را بخشکانیم و چنین مردانی بعد از فوت مادرشان ببینند که هیچ کسی نیستند

  9. دورودیان می‌گوید

    بعضی‌هاکنگرند. به دنبال ساحل امن می‌گردند تالنگربیاندازند.

  10. فرشته خانی می‌گوید

    نسل من از این روشنفکر نماها صدمه سختی خورد. سالهاست که داریم تقاص پس می دیم
    چقدر خوب که دختر این قصه تصمیم درستی گرفت.و بیچاره مادرش.
    متن متفاوت و جالبی بود
    موفق باشید دوست عزیز

  11. مریم عاطفی می‌گوید

    عالی بود .واقعا من هم از این مرد بدم اومد . همون بهتر که در خانه کنار مادرش بماند . ?

  12. فرنگیس می‌گوید

    چقدر چندشناک بود مرده?

  13. شهین طالبی می‌گوید

    چه خوب نشان دادید که برای زندگی مشترک فقط در نظر گرفتن یک نکته (در اینجا نویسندگی و کتاب خوانی) کافی نیست، بعضی ها فقط ثروت یا زیبایی ظاهری یا….برایشان کافی است و به مسایل دیگر توجه نمی کنند. البته این آقای شاگرد گلشیری عجب اعتماد به نفسی داشته!!!!! ولی خوب صداقت داشته و اعتراف کرده، همسر نمی خواهد بلکه مامان عاقل می خواهدو این که نمی خواهد سرکار برود و حقوق خانم کافی است.
    موفق باشید.

  14. نفیسه ولدی می‌گوید

    آخیش همش نگران بودم که بله رو گفته باشید . کم نیستند مردانی که با ماسک روشنفکری عیوبشون رو می پوشانند و با گستاخی در پی فریب دختران آرمان خواه و بی تجربه اند .
    موفق باشید متن خوبی بود

دیدگاه‌تان را درباره این متن بنویسید

پست الکترونیک شما نمایش داده نمی‌شود