دفعه‎ی آخرت باشد دست روی من بلند می‎کنی

عکاس: ماهی صفویه/ نویسنده: الهه میرمحمدی

روزی را که عمه اشرف توی بیمارستان برای همیشه از همه خداحافظی کرد فراموش نمی‎کنم؛ در آخرین لحظات زندگی‎اش، باز هم لبخند به لب داشت!
مادرم می‎گفت: اشرف‌السادات خیلی سختی کشید!

علی‌آقا، شوهرش، بداخلاق و بدرفتار بود.

یکبار عمه برایم درد و دل کرد و گفت: خدا شاهده، سگ هم نمی‎تونست با علی‎آقا زندگی کنه!
یادم است وقتی علی‌آقا عصبانی می‎شد، داد و بیداد راه می‎انداخت، طوری‌که همه‎ی همسایه‎ها خبردار می‎شدند! عمه سیزده سالش بود که او را به علی‌آقا شوهر داده بودند. علی آقا کاسب بود.

آن‌ها مدتی در خانه‎ی پدربزرگِ مادری‎ام، در اتاقی آن ورِ حیاط مستأجر بودند!

عمه اشرف با تمام ناخوشی‎های زندگی، همیشه خندان و سرحال بود! پدر بزرگم، حاج‌بابا، که مردی متعصب و خشکه مذهبی بود و توی اتاق خودش غذایش را به تنهایی می‎خورد، وقتی صدای خنده‎های عمه را می‎شنید و می‎فهمید که اشرف‎السادات آمده، بشقاب غذایش را برمی‎داشت و می‎آمد با بقیه غذا می‎خورد!

عمه، زن قوی و شجاعی هم بود و زیر بار زور نمی‎رفت!

تعریف می‌کرد یک‌بار که علی‌آقا خواسته بود او را بزند با تمام توانش علی‌آقا را چسبانده سینه‎ی دیوار و داد زده بود:

«دفعه‎ی آخرت باشه دستتو روی من بلند می‎کنی مرتیکه!»

عمه اشرف بچه‎دار نمی‎شد، پس دلش با خواهرزاده‎ها و برادرزاده‎هایش خوش بود و به آن‌ها خیلی محبت می‎کرد! تا چهل‌سالگی در بند حجاب و اعمال مذهبی نبود؛

اما از یک سنی به بعد، کم‌کم مذهبی شد؛

باز هم با همان چادر که آن را محکم به دندان می‎گرفت و فقط یک چشمش معلوم بود، سفره می‎انداخت از این سر تا آن سر اتاق! بعد دیس‎های پلوی زعفرانیِ خوش‌عطر و ظرف‎های فسنجانی که رویش یک‌وجب روغن بود، سَرِ سفره چیده می‎شدند. به جز فامیل، تمام اهل کوچه و مسجد هم با او دوست بودند و قربان صدقه‎اش می‎رفتند! حتی علی‌آقای داد و بیدادی هم گاهی از دست او می‎خندید و با لهجه‎ی قزوینی می‎گفت:

«با عسل خمیرت کردن و با شَکر قولمبَه!»

که یعنی «خیلی شیرین و تو دل برو هستی»
حالا چند سالی می‎شود که دیگر عمه اشرف پیش‎مان نیست؛ اما هنوز مهربانی‌های او مقابل چشمانم و غش‌غش خنده‎هایش در گوشم است!

 

 

دفعه‎ی آخرت باشد دست روی من بلند می کنی
گوینده: فاطمه همدانی
موزیک پادکست: قطعه تم مولن رژ ساخته‌ی مانتووانی آهنگساز ایتالیایی

 

 

 

 

 

 

اگر این متن را دوست داشتید، خواندن داستان زیر را نیز به شما پیشنهاد می‌کنیم :

تن کبود لیلا

 

 

 

 

مطالب مرتبط
18 دیدگاه‌ها
  1. آذین خودی می‌گوید

    درود بر شما
    از خواندن گوشه ای از زندگی این زن شجاع، واقعا لذت بردم. خدا همه عمه اشرفهای قوی و شاد که زندگیها را سرپا نگه می دارند، حفظ کند. روحش شاد.

  2. سمیرا می‌گوید

    چقدر قشنگ بود! درود بر عمه اشرف قوی و مهربان شما! تعداد زنهای قدیمی‌ای که شجاع و شیرزن بودند کم نیست. اینکه عمه اشرف شما علی رغم تمام ناملایمات زندگی (در سیزده سالگی به علی آقای دادوبیدادی شوهرش داده‌ بودند) باز هم خندان و خوش‌اخلاق بود و همه اهل محل دوستش داشتند، لطف بسیار بزرگی است.
    قلمتان سبز

  3. یاسمن بلوری می‌گوید

    درود بر شما دوست من. چقدر حضور عمه اشرفهای این چنینی در زندگی همه خوشبختی و برکت است و نبودشان دلتنگی بسیار. قلمتان سبز دوست من

  4. سردشتی می‌گوید

    قلمتان مانا و سپاس

  5. شهین طالبی می‌گوید

    شادی و شجاعت و زیربار زور نرفتن، دو خصوصیت عمه اشرف واقعا ستودنی است! علی آقا هم باوجود بداخلاقی اما بچه دار نشدن اشرف السادات رو بهانه جدایی و ازدواج مجدد قرار نداد…..
    قلمتان سبز

  6. شاهمرادی می‌گوید

    چه خوب که از آدم فقط یک خاطره خوب یک یادش به خیر ویا یک الگو باقی بماند. یادش گرامی

  7. دورودیان می‌گوید

    چقدرخوب‌که عمه‌خانم تونست خودش باشه واخلاقش درناملایمات عوض نشد.

  8. نیلوفر می‌گوید

    خدا رحمت کنه عمه اشرف رو. پیر و جوان عاشقش بودیم. خیلی قشنگ نوشتی الهه جان.😍

  9. خطیبی می‌گوید

    خاطره جالبی بود ، قلمتان سبز

  10. ناشناس می‌گوید

    یاد اون انباری عمه بخیر که پر بود از شیشه‌های آبغوره و دبه‌های ترشی و سیرترشی و کیسه‌های تنقلات و حبوبات و … . خونه‌ ی عمه بوی زندگی می‌داد. هر کی نمی‌دونست فکر می‌کرد چه همه عروس و دوماد و نوه داره. 💖💖💖

  11. الهه میرمحمدی می‌گوید

    ممنون از دوستان عزیز

  12. شکوفه صمدی می‌گوید

    زن‌های قوی لازم‌اند تا جامعه تغییر کند. زن‌هایی مثل عمه

  13. ادب می‌گوید

    دوست عزیز خیلی خوب نوشته بودید داستان برایم خیلی آشنا بود مثل اینکه قبلا شنیده بودم چون در جامعه مردسالار زندگی کردم این دردها را زیاد شنیدم روح عمه اشرف شادآفرین به شجاعتش

  14. سمانه می‌گوید

    خیلی خوب بود
    هر تکه‌اش خواندنی بود
    ما دخترهای امروز باید بیشتر از زنهای قدیم یاد بگیریم
    چیزهایی داشتند که ما کمتر داریم
    با وجود سختیها شاد و مهربان بودن رمز زندگی موفق است

  15. مریم عاطفی می‌گوید

    خداقوت دوست عزیز . روح عمه اشرف نازنین هم شاد .💟

  16. فرشته خانی می‌گوید

    بعضی آدما آنقدر خوبن که نمی شه تعریفشان کر د تو این دوره زمانه کمتر مثل عمه اشرف پیدا میشه سفر ه ها کوچک شده و دلها از هم دور
    حیف و صد افسوس.

  17. زینت نجار می‌گوید

    من هم عمه هستم! نمی دانم بعد از رفتنم چگونه عمه زینتی خواهم بود! درود بر عمه اشرف

  18. شهلا اسدی تهرانی می‌گوید

    با سلام خدمت الهه خانم میر محمدی
    داستان شما مرا یاد عمه ی خودم انداخت چقدر خوب که شما از عمه ی شجاع و شیرینتان گفتید
    روح هر دو عمه شاد عزیزم

دیدگاه‌تان را درباره این متن بنویسید

پست الکترونیک شما نمایش داده نمی‌شود