دلم لک زده برای لاغری!

عکاس : ماهی صفویه / نویسنده : زیبا زفرقندی

داستان زیر روایتی است از حسرت های یک زن خانه‌دار:

ایمیل ۱:

سارای عزیزم سلام.

چه عکسای خوشگلی فرستاده بودی. خوب کردی بچه دار نشدی! ماشالا هنوزم مثل باربی هستی. هیکلت اصلا عوض نشده. تو رو خدا اصرار نکن من برات عکس بفرستم. نه شوهرم اجازه میده نه خودم روم میشه! بعد از دو تا زایمان توقع نداری که مثل تو خوشگل و خوش هیکل باشم؟

تازه شوهرم بعضی وقتا به شوخی بهم میگه شبیه فیل شدی! شوخی می‌کنه‌ها. خیلی دوسم داره. به دل نمی‌گیرم.

یادته چقدر لاغر و خوش هیکل بودم؟

اوایل که ازدواج کرده بودیم هر چی اصرار کردم بذاره برم باشگاه قبول نکرد.

گفت غیرتم اجازه نمیده زن جوونم تک و تنها بره و بیاد.

می‌گفت خوشگلی، دوس ندارم کسی ببیندت. خب می‌دونی حق داشت. خیلی غیرتیه. همه‌ی کارهاش از رو دوست داشتنه‌ها. یه وقت بد برداشت نکنی.

بهش می‌گفتم خودت منو ببر و بیار، اما خب خسته بود.

شب‌کاری پدرشو در میاره.

تقریبا تو این ۶ سال هیچ شبی خونه نبوده. کارش خیلی سخته. مجبورم درکش کنم. گناه داره طفلک. صبح که میاد خونه تا ظهر می‌خوابه. منم مثل کبک راه میرم که یه وقت بدخواب نشه.

حتی تلویزیون هم روشن نمی‌کنم.

تلفنم قطع می‌کنم. خیلی دوس دارم حداقل صبح‌ها تو خونه ورزش کنم ولی نمیشه موسیقی گذاشت. مگس بال بزنه از خواب می‌پره! باز تا وقتی تنها بودیم خوب بود. نمی‌دونی چی کشیدم بعد از به دنیا اومدن کیوان. پدرم در اومد تا ساکت نگهش دارم. بچه‌م تا جیغ می‌زد سینه‌مو می‌ذاشتم دهنش ساکت می‌شد. حالا ایشالا بچه‌دار میشی می‌فهمی چقدر مادر شدن سخته.

 به خصوص یه سال اول که نمی‌تونی یه شب راحت بخوابی.

منم که دست تنها بودم. خیلی اذیت شدم. تا کیوان اومد بزرگ شه کیان رو حامله شدم. شوهرم خیلی بچه دوس داره. می‌گفت تو خونه‌ای سرت به بچه گرم میشه، حوصله‌ت هم سر نمیره. راست می‌گفت به خدا. با دو تا بچه نمی‌فهمم کی روز میشه کی شب میشه! وای سارا داشتم عکسای خوابگاه رو نگاه می‌کردم. چشمم خورد به اون مانتویی که بدون الگو دوختم برات. کلی ذوق کردم.

یادته می‌گفتم بعد از دانشگاه مزون می‌زنم؟

یادش بخیر. خیلی استعداد خیاطی داشتم. الان فوق فوقش خشتک پاره و درز لباسای شوهرمو می‌دوزم.

اصلا خیاطی از سرم افتاده. عزیز دلم من دیگه کم کم برم ناهار بچه‌ها رو بدم. همین ایمیل هم دو ساعت طول کشید بنویسم. صد دفعه پا شدم از پای کامپیوتر. یا دعوا می‌کنن با هم، یا دستشویی دارن یا گشنه شونه! روی ماهتو می‌بوسم.

ایمیل ۲:

عزیز دلم سلام. فدات بشم. ایشالا قسمت خودت. گفتم حداقل به جای عکس خودم عکس این شازده‌ها رو بفرستم برات. ایشالا سال دیگه کیوان رو می‌ذارم مهد. الان خیلی مامانیه. نمی‌مونه جایی.

راستی چقدر موهای زیتونی بهت میاد.

شوهر من موهای روشن دوس نداره وگرنه منم بلوند می‌کردم.

دلم ضعف میره موهای روشن می‌بینم. باورت میشه موهام بلند شده! رسیده تا کمرم. یادته اون موقع ها همیشه موهام کوتاه و مد روز بود. شوهرم ولی موهای بلند دوس داره.

تزت به کجا رسید خانم دکتر؟ ایشالا موفق بشی ما هم کلی پزتو بدیم.

من که هنرم شده زاییدن و بشور و بساب.

راستی قربونت برم حرفتو گوش کردم و با شوهرم حرف زدم که بذاره برم باشگاه. میگه مسئولیت بچه‌ها با خودت. اگه می‌تونی بذاری خونه‌ی مامانت برو باشگاه من حرفی ندارم. گفتم که مرد خوبیه. خیلی مهربونه. فقط یه کم گرفتار کاره. حالا ایشالا با مامان اینا حرف می‌زنم سه روز در هفته برم باشگاه.

دلم لک زده واسه لاغری!

روی ماهتو می‌بوسم.

ایمیل ۳:

سلام دورت بگردم. خدا رو شکر ایشالا که نتیجه‌ش همونی میشه که می‌خوای. نگران نباش. ببخشید فدات شم انقدر دیر جواب ایمیلتو دادم. کیوان و کیان آبله مرغون گرفتن. منم دست تنهام. مامانم هم مریض احواله.

خلاصه خیلی گرفتارم.

دو شبه پلک رو هم نذاشتم. ایشالا بچه‌ها خوب بشن و اوضاع بهتر بشه میرم باشگاه. فعلا شرایطشو ندارم. فدات بشم که به فکرمی.

می‌بوسمت.

 

 

 

داستان زیر نیز زندگی فداکارانه‌ی یک زن را روایت می‌کند:

یک روز فقط یک روز، می‌خواهم مادر، همسر و عروس نباشم

 

 

مطالب مرتبط
17 دیدگاه‌ها
  1. شکوفه صمدی می‌گوید

    زیبا جان، زیبا نوشتی!

    1. زیبا زفرقندی می‌گوید

      ممنونم شکوفه ی نازنین

  2. فرشته یاربی می‌گوید

    عاااااالی بود عزیز دلم ……زیبای مهربانم..‌..

    تو پاک و خالصی از هر ریایی

    همین خصلت تو را بس کرده عالی

    ز بس خوبی و شیرینه کلامت

    همیشه در دلم داری تو جایی

    fereshte_yarabbi

  3. حمید می‌گوید

    چقدر جالب و رئالیستی. پاینده باشی

  4. یاسمن بلوری می‌گوید

    چقدر جالب و نوین بود. من هم دوستی دارم در کانادا که تقریبا ۶ سالی میشه همه ی دردو دلهامان رو ایمیلی واسه هم میگیم. یک لحظه خودمون دوتا رو تجسم کردم و از نحوه ی نگارشتون و ایده ای که داشتید لذت بردم

  5. فهیمه سردشتی می‌گوید

    زیبا بود و قابل تامل

  6. اذین خودی می‌گوید

    نوشته ای قابل تامل و حقیقتی تلخ بود. ای کاش زنان بیشتر به خودشان اهمیت می دادند، ان وقت جهان هم جایی زیباتر برای زیستن می شد.

  7. معصومه راستی می‌گوید

    دوست من جالب بود، ساده وواقعی، روایتی واقعی و لذت بخش از زندگی روزمره زنان ایرانی

  8. فاطمه محمدی می‌گوید

    چقدر روان بود یعنی انقدر روان که تند تند تند تند خوانده میشد و حفظ میشد .و. راستش چقدر من ناراحت میشوم برای خانوم هایی که اینقدر از خودشان مایه میزارن و بعد از چندین سال بچه ها موفق شدن همسر موقعیت کاری خوب دارن و مادر فقططططط مادری کرده و هیچ کس یادش نیست

  9. سحر می‌گوید

    وای زیباجان خیلی قشنگ بود به امید داستانهای بیشتر قربونت برم

  10. سمیرا می‌گوید

    عالی بود!
    آفرین زیبا جان به این قلم!
    هم موضوع خیلی خوبی را انتخاب کردید، و هم با ظرافت به آن پرداختید.

  11. دینا کاویانی می‌گوید

    قلم‌تان مانا!

  12. دورودیان می‌گوید

    سلام
    به نظرم هرکس شنبه ای دارد که هرگز نمیاد یا خیلی دیر میاد.?

  13. فرشته خانی می‌گوید

    واقعیت تلخ زندگی یک زن تحصیل کرده که زندگیش با زندگی مادر بزرگش فرق چندانی نکرده
    مرد خانواده حرف اول رو میزنه،درست یا غلط زن قبول می کنه،چرا ؟
    امیدوارم این دو پسر مثل پدرشون نشن،و اجازه نفس کشیدن به همسرشون رو بدن.

  14. فرشته خانی می‌گوید

    زیبا جان بد جوری در گیر زن قصه شما شدم
    این یعنی ارتباط نویسنده و. خواننده موفق باشید دوست عزیز

  15. شاهمرادی می‌گوید

    سلام. من نمیدونم ما انسانها تا کی برای انجام هر کاری میگیم ایشالله از شنبه
    خودمم همین عادت رو دارم
    خیلی خوب این مشغله هارو بیان کرده بودی زیبا جان. موفق باشی

  16. مریم عاطفی می‌گوید

    چه دردناک .خداقوت ??

دیدگاه‌تان را درباره این متن بنویسید

پست الکترونیک شما نمایش داده نمی‌شود