با صدای زنگ ساعت از جا بلند شد …

تصویرگر: مونا مهدی‌زاده/ نویسنده: الهام یغمایی

متن زیر درباره ارتباط بین خواندن، نوشتن و کارهای خانه است :

از آشپزخانه و ظرف‌های صبحانه شروع می‌کنم.

ماشین لباسشویی هم کار خودش را می‌کند. وقتی به اتاق بچه‌ها می‌رسم، خنده تمام صورتم را می‌گیرد. بچه‌ها قشنگ گولم می‌زنند. فکر هم می‌کنند متوجه نمی‌شوم. به حساب خودشان تخت‌ها را جمع کرده‌اند. خوب می‌دانند که با یک بوس، همه چیز تمام می‌شود. وقتی توی چشم‌هایشان نگاه می‌کنم یا بغلشان می‌کنم دیگر کاملا خلع سلاح می‌شوم. می‌دانم این یک نقطه ضعف بزرگ است، ولی فکر می‌کنم همه مادرها این نقطه ضعف را کم یا زیاد دارند.

رو تختی‌ها را دوباره جمع می‌کنم و از اول شروع می‌کنم به صاف کردن تخت‌ها. رادیو دارد یک آهنگ قدیمی ‌می‌خواند. هم‌صدا با خواننده تا آخر ترانه را می‌خوانم. اتاق خودم نسبتا مرتب است. به کتاب جدیدی که رضا برایم خریده، نگاه می‌کنم. این هم از استراتژی همسر! همیشه با یک کتاب خودش را لوس می‌کند. عجیب است، هر دفعه هم چه کتاب‌هایی می‌خرد. خودش وقت خواندن ندارد‌، ولی مثل یک کارشناس کتاب می‌خرد.

با خودم می‌گویم: حتما باید یه کتابخونه بخرم یا سفارش بدم درست کنن. باید خیلی بزرگ باشه.

از وقتی یادم می‌آید هر کسی می‌خواست خوشحالم کند برایم کتاب می‌گرفت.

هنوز کتاب داستان‌های بچگی‌هایم را دارم. ولی بچه‌ها با این که به کتاب خواندن علاقه دارند، به داستان‌های بچگی من علاقه‌ای نشان نمی‌دهند:

ـ هزار مدل کارتون از این داستان‌ها رو دیدیم.

آن‌ها داستان‌های نسل خودشان را می‌خوانند.

من هم برای این که کم نیاورم هم‌پای آنها، کتاب‌هایشان را می‌خوانم. بچه‌ها چقدر ذوق می‌کنند وقتی در مورد داستان‌هایشان حرف می‌زنند و من هم حرفی برای گفتن دارم. با آنها در مورد قهرمان قصه‌ها صحبت می‌کنم؛ همراه آنها متاسف می‌شوم که چرا این جای قصه این طوری شد؛ یا خوشحال می‌شوم وقتی قهرمان داستان توانسته یک تصمیم درست بگیرد. گاهی هم برای قهرمان‌ها گریه می‌کنیم.

کتاب را می‌گذارم کنار قاب عکسی که پدرم را با یک نوار مشکی توی خودش جا داده. فکرم می‌رود به قدیم‌ها، وقتی که خیلی کوچک بودم. کسی که من را عاشق قصه‌ها کرد پدرم بود. همیشه برایم قصه می‌گفت. قصه‌هایش چقدر مرا مجذوب خود می‌کرد. قصه‌ها را از خودش می‌گفت. توی عالم بچگی همیشه فکر می‌کردم پدرم چه آدم بزرگی است که این همه قصه می‌داند. همیشه خودم را با قهرمان‌های قصه‌های بابا یکی می‌کردم.

زنگ تلفن من را به زمان حال پرت می‌کند.

در حالی که گوشی تلفن را بر می‌دارم با دستمال، خاک روی قاب را می‌گیرم.

– چه کار می‌کنی؟ تونستی بنویسی؟

– خوبم. دارم کارهام رو می‌کنم. نه هنوز. می‌خوام غذا درست کنم. چند تا سوال دربیارم بعد می‌نویسم.

– من شب دیر می‌رسم. امروز سرم شلوغه.

– یه چیز جدید بگو! تو همیشه سرت شلوغه. فکر کنم یه روز شبیه آدم آهنی بشی. از بس آهن می‌بینی.

صدای خنده رضا در گوشی می‌پیچد:

– راست می‌گی. خبر نداری. الانش هم آدم آهنی‌ام.

اشکم در آمد.

وقتی که داشتم پیازها را توی قابلمه خرد می‌کردم، زیر لب چند ناسزا نثار پیازها می‌کنم. به ساعت نگاه می‌کنم. ساعت دوازده و نیم بشود، گرسنه‌ها می‌رسند.

لباس‌های شسته شده راروی بند پهن می‌کنم. لباس‌های بچه‌ها را می‌بینم. شلوارها کوتاه می‌شوند. آستین بلوزها هم همین طور! می‌دانم که زمان دارد مثل باد می‌گذرد. آنقدر تند که حتی متوجه بزرگ شدن و قد کشیدن آنها نمی‌شوم. کوچک شدن لباس‌ها دهن کجی است به بالا رفتن سن خودم.

به لیست خرید چند چیز دیگر هم اضافه می‌کنم. وقتی خرید می‌روم اگر این کاغذ گم شود، کارم زار است. زیر کتری را روشن می‌کنم و خودکارم را برمی‌دارم. بهتر است از اول شروع کنم. توی این قصه نمی‌شود از آخر شروع کرد. هنوز چند کلمه ننوشته‌ام که صدای زنگ آپارتمان می‌آید. همسایه‌ام است. می‌خواهد حال بپرسد و این که برای بعدازظهر قرار بیرون بگذاریم و بچه‌ها را پارک ببریم. نمی‌توانم بیرون یا پارک بروم چون باید سوال امتحانی در بیاورم. تازه یادم می‌افتد که قبل از نوشتن، باید سوال در بیاورم و پاک یادم رفته بود. صدای تلفن باعث می‌شود حرف‌هایم را با همسایه کوتاه کنم:

ـ سلام مامان! بله خوبم. شما چطورید؟

می‌دانم مادرم باز از دنیا و آدم‌های آن گله دارد. با صبوری به حرف‌هایش گوش می‌کنم. زیر کتری را خاموش می‌کنم و از خیر چای خوردن می‌گذرم.

با خودم می‌گویم: من هم اگه یه روزی سنم بره بالا همین طوری می‌شم؟ یکی باید به حرفام گوش بده؟ ولی نمی‌تونم باور کنم بچه‌هام تحمل شنیدن حرفام رو داشته باشن.

درد دل چهل و پنج دقیقه‌ای مادر، کلی وقتم را می‌گیرد. کتاب‌های کمک درسی را می‌آورم و همین طور سوالاتی که معلم داده بود. با ناراحتی خودکار و ورق را کنار می‌گذارم. حس می‌کنم ورق‌ها با حرص و بغض نگاهم می‌کنند. حتماً خودکار هم ناسزایی به من می‌گوید.

ـ ببخشید! چاره‌ای ندارم. الان که از مدرسه برگردن، باید این‌ها رو حل کنن.

وقتی به ساعت نگاه می‌کنم از تعجب شاخ در می‌آورم. فقط وقت دارم لباس بپوشم و بروم دنبال بچه‌ها.

جلوی در مدرسه انگار در زندان باز شده باشد، همه هم را هول می‌دهند. از معلم گرفته تا بچه‌ها. بلندگو هم یک ریز اسم یک دانش آموز را اعلام می‌کند. دخترم کیفش را زمین می‌کشد و با مقنعه‌ای کج ومعوج جلو می‌آید. با یک دست کیف را از دخترم می‌گیرم و با دست دیگر دست کوچکش را:

ـ خسته نباشی عزیزکم. نمی‌دونی چقدر دلم برات تنگ شده بود.

جواب فقط سکوت است و فشار دست دخترم.

سریع به خانه می‌رسیم.

جلوی خانه، پسرم هم به ما ملحق می‌شود. سر این که چه کسی باید زودتر حرف بزند دعواست. بعد به این نتیجه رسیدند که چون مامان دوتا گوش دارد پس می‌تواند به حرف‌های هر دوتا هم زمان گوش کند.

ـ مامان بگو دیگه دوستم چی گفت؟

ـ مامان می‌دونی امروز آقامون از جلوییم تقلب گرفت. روی ورقه‌اش خط قرمز کشید، از کلاس هم بیرونش کرد. حقش بود می‌خواست درس بخونه تا آبروش نره.

چنان غذا می‌خورند که انگار سال‌هاست چیزی برای خوردن گیرشان نیامده. وقتی غذا خوردنشان را می‌‌بینم لذت می‌برم. وقتی می‌بینی زحمت ساعت‌ها کارت، با ولع خورده می‌شود؛ خستگی از تنت درمی‌آید.

بعد از ناهار، ظرف‌شویی پر از ظرف‌های کثیف است. دوباره شده مثل صبح.

ـ مامان بیا ببین امروز چه چیزایی یاد گرفتیم.

 

وقتی می‌آیم توی اتاق، کتاب‌ها را روی هم گذاشته‌اند تا گزارش کار بدهند. سوال‌ها را می‌گذارم جلویشان:

ـ اول لباس‌هاتون رو جمع کنید. اگه تکلیف دیگه‌ای ندارید، به این سوال‌ها جواب بدید.

ـ مامان می‌شه بهم بگی اینا رو درست نوشتم یا نه؟

ـ اول نوبت منه.

سر و سامان دادن به کارآنها تا ساعت چهارطول می‌کشد.

ـ مامان الان کلاسمون شروع می‌شه.

کلاس تا ساعت پنج و نیم است. وقتی به خانه می‌رسیم، پیغام دوستم را می‌گیرم که حالش خوب نیست. اگر می‌توانم تماس بگیرم.

حرف‌هایی به دوستم می‌زنم که خودم به هیچ کدامشان عمل نمی‌کنم:

– برای خودت وقت بذار …

وقتی تلفن را قطع می‌کنم، با خودم می‌گویم: تو که لالایی بلدی، چرا خودت خوابت نمی‌بره؟

بعد از شام و خوابیدن بچه‌ها، عقربه‌های ساعت یک چرخ کامل دور خودشان زده‌اند. شور و حال صبح را دیگر ندارم. داستان برایم دهن کجی می‌کند. ورق و خودکار هم انگار قهر کرده باشند، خودشان را بین وسایل میز قایم کرده‌اند. داستان از صبح مثل آدمی‌تشنه، توی سرم فریاد زد. وقتی به آب رسید که دیگر تلف شده بود. گریه می‌کنم. اشک‌هایم روی ورق سفید مثل تاول، باد کرده‌اند. به ورق سفیدی نگاه می‌کنم که فقط رویش نوشته شده:

با صدای زنگ ساعت، از جا بلند شد…

 

با صدای زنگ ساعت، از جا بلند شد...
گوینده: دنیا طیبی

 

 

 

 

اگر این متن را پسندیده‌اید، متن زیر را به شما پیشنهاد می‌کنیم:

چراغ را خاموش کن زن! چقدر خودخواهی!

مطالب مرتبط
23 دیدگاه‌ها
  1. فاطمه محمدی می‌گوید

    اخه ی این مامانا رو هیچ کی درک نمیکنه نه خستگی شون نه زحمتاشون. اینکه منم مامانی باشم که زحمتام به چشم نیاد غم انگیزه

  2. نفیسه می‌گوید

    متن خوب و روان و بی تکلفی است و بیان جزئیات در آن به ترسیم دقیق و فضا سازی مخاطب کمک می کنه .
    این روایت و موقعیتش رو کاملا درک و تجربه می کنم .اصلا نمی فهمم چطور ساعت 12 میشه و باید برم دخترم رو از مدرسه بیارم .
    اگر جمله های قراردادی مثل زنگ تلفن مرا به زمان حال پرتاب می کند کمتر استفاده کنید به اصالت کار شما کمک می کند .
    موفق باشید .

  3. ناشناس می‌گوید

    سلام الهام جان خیلی خوب دغدغه های یک زن را بیان کرده بودی مادرها معلمهای سر خونه هستند بیشتر از مدرسه کارایی دارند چون خودمان خواستیم که همه چیز مرتب ومنظم باشد.ولی شیطنت بچه ها وهمان یک دانه بوس آبدار پاداش بزرگی است برای همه خود خواسته ها موفق باشید.

  4. یاسمن بلوری می‌گوید

    ممنون از متن روان و خوبتون. واقعیت های تکراری زنان امروز. البته که همگی خوب بلدیم بهم دلداری بدیم ولی تا چه حد بتونیم بهش عمل کنیم خدا عالمه…

  5. شکوفه صمدی می‌گوید

    وقتی که باید بگذاریم و نمی‌رسد…وقتی که خودمان هم به خودمان روا نمی‌داریم…

  6. سمیرا می‌گوید

    ممنون. چقدر راحت و خوب نوشته بودید. درود بر شما

  7. فهیمه سردشتی می‌گوید

    قلمتان مانا رفیق

  8. ساره می‌گوید

    يكي از بهترين متنهاي سايت بود… تشبيهات، زيبا و جمله بندي ها، روان و خوب…
    خسته نباشيد

  9. شهین طالبی می‌گوید

    لذت بردن از غذاخوردن بچه ها، وقتی بچه بودم، مامان همیشه این جمله را می گفت و بعدها خودم موقع غذا خوردن بچه ها تجربه کردم. لذت موسیقی وکتاب که تحمل روزمرگیهای زندگی رو برای ما آسانتر می کنه. بله گاهی با وجود تمام برنامه ریزی ها و نظم وترتیب واقعا وقتی برای خودمون باقی نمی مونه. موفق باشید.

  10. ناهید مشایخی می‌گوید

    زیبا بود حرف دل خیلی از مادران جامعه را زدی با آرزوی موفقیت

  11. دورودیان می‌گوید

    دروجود بچه‌ها یک بار دیگه بزرگ میشی ومی‌بالی.

  12. فرح می‌گوید

    روایتی از تپش های مادرانه برای روزهای شلوغی که کسی از آنها چیزی نمی داند و شاید هرگز دیده نشوند. روان و صمیمی به دل نشست.

  13. تینا می‌گوید

    زندگی پر مشغله یک مادر. خیلی خوب و تاثیر گذار بود?

  14. ارشیا می‌گوید

    داستان فوق العاده زیبایی بود واقعا تبریک میگم بهتون خانوم یغمایی?

  15. الهام س می‌گوید

    الهام جان عزیزجانم داستان بسیار زیبایی بود یادآوری برای همه ی مادرها بود راستش داستانت اشکم رو درآورد واین از تاثیر گذاریش بوده

  16. شکوفه صمدی می‌گوید

    یه بار دیگه خوندم و‌ لذت بردم.

  17. شاهمرادی می‌گوید

    سلام خانم یغمایی به خودتان ببالید بابت قلم شیوایتان وبه خود ببالید بابت همراهی پدر ودرک شوهر از خواسته هایتان که همانا کتاب خواندن ونوشتن باشد .خیلی ها این شانس را ندارند.

    شاهمرادی

  18. ادب می‌گوید

    سلام داستان شما واقعیتی از زندگی زنان جامعه ماست که همه چیز را با دقت و وسواس انجام میدهند الا اینکه برای خود وقت بگذارند یادمان هست خانه چه کمبودهای دارد یاداشت میکنی غذا درست میکنی که گرسنه نمانن ولی نمیدانیم برای خودمان چه میخواهیم‌ چه غذای روح ما را سیر میکند آرزوی تحول برای زنان جامعه دارم موفق باشید

  19. لیلا می‌گوید

    عالی بود عزیزم خیلی روان وگویا .موفق وپیروز باشید .

  20. زهرادورودیان می‌گوید

    دوباره‌خوندم وبیشتر به همه‌گیرشدن این شیوه واقف شدم.مادران، خارج از شخصیت‌های داستانی دارای شخصیت‌های حقیقی نیز هستند.
    اگر قهرمان باربیایند شمانویسنده خوبی هستید!?

  21. خطیبی می‌گوید

    جالب بود. موفق باشید

  22. مریم عاطفی می‌گوید

    واقعا من هم مدام در حال نسخه تجویز کردن به دوستان و اشنایان هستم ولی خودم ….?خسته نباشید دوست عزیز

  23. بهاره محمدی می‌گوید

    پاراگراف آخر رو خیلی دوست داشتم. تاول اشکها. قایم شدن ورق و خودکار بین وسایل های روی میز و…..زیبا بود و لذت بردم. برای خودت وقت بزار……
    موفق باشید دوست عزیز

دیدگاه‌تان را درباره این متن بنویسید

پست الکترونیک شما نمایش داده نمی‌شود