این خانه در همین نزدیکی است

عکاس: ماهی صفویه / نویسنده: شهین طالبی

داستانی از خانه سالمندان :

شال مشکی پولک‌دار را سرکرده‌ام،

فکر کردم شاید زرق و برق  پولک‌ها، توجه و علاقه‌ی آنها را جلب کند.

ساکت و آرام نشسته‌اند.

چهره‌هایشان گرفته و بی لبخند است. واروژان چند بار صندلی‌اش را تعارف می‌کند. دی جی کارش را شروع می‌کند. صدای موسیقی فضا را پر می‌کند. دلقک با لباس رنگارنگ و شاد و رقصان وارد سالن می‌شود.

ما همه هر کاری می‌کنیم تا آنها را شاد کنیم.

من با لباس مشکی با آهنگ پیرهن صورتی برایشان می‌رقصم. کارین روی ویلچر نشسته است و سرش را نمی‌تواند راست نگه دارد و روی لبش تبخال دارد. کمی ‌احتیاط می‌کنم. موهایش را می‌بوسم و دستهایش را نوازش می‌کنم.

ماریا با چهره گرفته به ما نگاه می‌کند،

شاید کارهای ما به نظرش بیهوده می‌آید. دستهایش را می‌گیرم، صورتش را می‌بوسم و برایش می‌رقصم. لبخند می‌زند. وقتی صندلی کنارش خالی می‌شود، به من اشاره می‌کند که کنارش بنشینم، یک دستش را دور کمرم حلقه می‌کند و با دست دیگرش دستم را محکم می‌گیرد.

«اِما» سرحال تر از بقیه است.

با کاترین و واروژان در وسط سالن مشغول رقصند.

صورت کاترین حالت هشیار ندارد و خیلی آرام می‌رقصد. سیلوا روی ویلچر است. دست‌هایش را می‌گیرم. ناخن‌هایش را لاک زده. او نشسته و من ایستاده، دست در دست هم می‌رقصیم.

دی جی آهنگ «مادر» از سرژیک را پخش می‌کند که درآن از عشق و علاقه‌ی چهار برادر و دو خواهر به مادرشان می‌خواند. نگران می‌شوم شاید بعضی‌هایشان خاطرشان آزرده شود. مبادا یاد بی‌مهری پسران و دختران خود بیفتند که به دیدنشان نمی‌آیند. هنگام رفتن، کارین مرا بغل می‌کند و می‌بوسد. دیگر نگران تب خال نیستم.

«اِما» در حیاط روی تاب نشسته و سیگار می‌کشد و نگاهش به در حیاط خیره مانده است.

این خانه هم می‌تواند گرم و شاد باشد اگر خانواده و ما آنها را تنها نگذاریم.

باور کنید راه این خانه خیلی دور نیست.

 

 

داستان دیگری را به قلم همین نویسنده بخوانید:

آن‌ها خودشان «انتخاب» کرده‌اند

 

 

مطالب مرتبط
16 دیدگاه‌ها
  1. شکوفه صمدی می‌گوید

    سپاسگزارم
    سپاسگزارم
    سپاسگزارم
    که چنین خاص و خوب به این موضوع مهم پرداختید. با رقص و نوازش و بوسه به این موضوع نزدیک شدید، برخلاف نگرش معمول که آه و حسرت و حس گناه ساختن است برای مخاطب.

  2. اذین خودی می‌گوید

    خیلی هم خوب و عالی، کاش همه ما خصوصا در این روزهای پایانی سال یاد بزرگان و سالمندان عزیز را گرامی بداریم . درود بر شما

  3. شکوفه صمدی می‌گوید

    خانم ماهی صفویه
    عکس‌هایتان یه دنیا حرف دارد. مربوط است به متن. سفیدخوانی هم دارد.

  4. یاسمن بلوری می‌گوید

    ممنون از متن خوبتون دوست عزیز. بسیار ذهن آدم رو درگیر میکنه. درگیر تنهایی ای که یک روز ممکنه برای هر کدوم از ما اتفاق بیفته و چقدر سخته پر کردن این تنهایی. به موضوع خوبی اشاره کردین. مرسی

  5. سردشتی می‌گوید

    راست گفتی دوست من . راه این خانه خیلی دور نیست.سپاس از متن خاص و گیرای شما

  6. سمیرا می‌گوید

    سلام خانم طالبی عزیز،
    مرسی از متن جالبتان. جمله ی اول را که خواندم (“شال مشکی پولدار را سر کرده ام”) فکر کردم با متنی مرتبط با مجلس ترحیم روبرو خواهم بود. البته این پیشداوری ذهنی چندان هم بی ربط نبود. چون فضایی که بعدا در داستانتان توصیف میشود، ( فضایی که به لطف تلاش عده ای ملاقات کننده، اندکی از دلمردگی اش کمتر میشود) دست کمی از مجلس ترحیم ندارد. تضاد تلخ است، اما واقعی است! کمابیش همگی در چنین موقعیت هایی قرار گرفته ایم؛ وقتی که تلاش می کنیم موقعیتِ فرد یا فضایی را تغییر دهیم، اما چون ماهیت آن فرد یا فضا به مسئله ی اساسی تری گره خورده، چندان موفق نیستیم. به گمانم شما در متن تان این تلاش را به خوبی با ذکر چند جمله و تصویر نشان دادید. متن پر از تضادهای تلخ است، تضادهایی که نشان میدهد یک جای کار ایراد دارد و صاحبخانه های آن خانه حقیقتاً شاد نیستند:
    ۱. “واروژان چند بار صندلی اش را تعارف میکند”. توصیفی است از رفتار واروژان که احتمالا در گذشته اش کارکرد داشته، و امروز که دور و بر او خالی است، به حکم عادت تکرار میشود.
    ۲. شما با آهنگ “پیرهن صورتی” در حالیکه لباس مشکی بر تن دارید، برای آنها میرقصید.
    ۳. ماریا با چهره ی گرفته به شما نگاه میکند، اما عاقبت به لطف اصرار شما در رقص، او لبخندی میزند.
    ۴. دی جی آهنگ “مادر” را پخش میکند و این دیگر اوج تضاد با واقعیت موجود است.
    شاید به دلیل همین تضادهای میان “آنچه واقعاً هست” و آنچه “دلمان میخواهد باشد” است، که متن شما در نظر من غمگین به نظر میرسد، اگرچه که ظاهراً متن شادی است. اما به گمانم شما و دوستانتان در شاد کردن ساکنین این خانه ( احتمالا خانه سالمندان ارامنه) تا اندازه ای موفق هم بوده اید، چون دست شما را گرفته اند، یا دستشان را دور کمرتان حلقه کرده اند، یا با هم دو نفری رقصیده اند، اگرچه که در انتها “اِما” روی تاب نشسته، سیگار می کشد و چشمش خیره به در است…?
    تصویر داستان و صدای خانم نگهبان هم زیبا بود، سپاس. انتخاب موسیقی به نظرم جالب بود! اولش به نظرم تکراری آمد. شاید چون ما بارها این قطعه را (به گمانم از استاد جواد معروفی باشد) از رادیو و تلویزیون شنیده ایم. بنابراین در آغاز، ناخودآگاه حسی ملال انگیز از آن دریافت کردم. اما چند ثانیه بعد، احساس کردم چقدر این قطعه با متن هماهنگ است. درست لحظه ای که در متن می خوانیم دی جی کارش را شروع می کند، ریتم شاد موسیقی هم شروع میشود؛ و من خودم را در آن مهمانی تصور کردم و تک تک شخصیت هایش را دیدم. ابتکار تلفیق بخشی از موزیک ” مادر” در زیر موسیقی اصلی متن هم به نظرم جالب آمد و به فضاسازی بیشتر آن، کمک کرد.
    سپاس بسیار از شما?

  7. ناشناس می‌گوید

    تلفیق محیط سیاه ودلگیر با نوای موسیقی دی جی ورقص ونشاط مردم بسیار جالب وماهرانه صورت گرفتهخانم طالبی عزیز موفق باشید .
    شاهمرادی

  8. پری ناز می‌گوید

    متن زیبایی بود بدرخشید خانم طالبی عزیز !

  9. نفیسه می‌گوید

    ماین متن ما را از در جدیدی وارد خانه ی سالمندان می کند و چقدر درست و به جا می گوید : این خانه خیلی هم از ما دور نیست.
    تلنگری بود بسیار ممنون از شما .
    پاینده مانید

  10. نفیسه می‌گوید

    این متن ما را از در جدیدی وارد خانه ی سالمندان می کند و چقدر درست و به جا می گوید : این خانه خیلی هم از ما دور نیست.
    تلنگری بود بسیار ممنون از شما .
    پاینده مانید

  11. فرشته خانی می‌گوید

    وقتی عزیزی رو از دست می دهیم می شود نشست و به حال خود و در سوگ آن عزیز گریست و افسرده شد.و میشود راه دومی رو انتخاب کرد شاد کردن دیگری در خانه تنهایی های بی کسی،مطمئنا راه دوم سبکمان می کند
    خیلی زیبا و با احساس نوشتید دوست من
    موفق باشید

  12. دورودیان می‌گوید

    بسیار خوب وزیبا رقص مرگ رابه تصویر کشیده‌اید!

  13. ادب می‌گوید

    قلمتان‌‌ مانا خانم‌طالبی عزیز ومحجوب خیلی آدم دلش میگیره که یک عمر تلاش برای خانواده آخرش باید در گوشه عزلت وتنهایی روزگار را سر کنی وغریبه ها بایدبرایت وقت بگذارندو دلت رالحظه ای شاد کنند ???موفق باشید دوست عزیز

  14. خطیبی می‌گوید

    قلمتان مانا…متن زیبایی است ، سمیرا خانم آنقدر زیبا متن رو تحلیل کردن که جایی برای حرف نمانده..من نظر سمیرا خانم کاملا موافقم

  15. شهین طالبی می‌گوید

    ما بدین در نه پی حشمت و جاه آمده ایم از بد حادثه این جا به پناه آمده ایم
    سلام دوستان عزیز ازشما سپاسگزارم، با من همراه شدید در بازدید از این خانه، موسیقی دی جی را شنیدید که دانشجوی مهندسی نفت بود، از رقص دلقک که دانشجوی خلبانی بود با نازنینان ساکن در این خانه شاد شدید.
    و من امید دارم که اگر این خانه به ناچار هست، وظیفه ی ما به عنوان فرزندان و شهروندان این است که به دیدنشان برویم، بعضی ها فراموشی دارند، برخی چیزی را فراموش نکرده اند اما اسیر صندلی چرخدارند…. و شاید به هزار زبان به ما می گویند: نشانی من عوض نشده، هنوز ساکن این خانه ام، اگر که قصد دیدارم کنی…
    درود بر شما عزیزان که لطف کردید متن را خواندید و نظرات ارزشمندتان را ثبت کردید.

  16. پری ناز می‌گوید

    دیدن دوباره متن منو به فکر انداخت که حتما سری به ایمجور جاها بزنم موفق باشید

دیدگاه‌تان را درباره این متن بنویسید

پست الکترونیک شما نمایش داده نمی‌شود