دیگر مرد خوشبختی در بین نیست

عکاس: ماهی صفویه/ نویسنده: فرح عباسی

دیگر شب شده که به محل کارش رسیده‌ام. پر از هیجانم. فکر می‌کنم بیست سال جوان‌تر شده‌ام. او الان چگونه است؟ عکس‌های پروفایلش را دیده‌ام. با همسرش‌، با دخترش‌، سفرهای خارج از کشور‌، خنده‌های رضایت یک زن موفق و یک همسر شاد!

از راهروها رد می‌شوم تا به بخش می‌رسم.

می‌بینمش که سرش به نوزادان و انکوباتورها گرم است. جوانی با احترام جلو می‌آید و من اسمش را می‌گویم. کلمه عبور! راه باز می‌شود و به داخل هدایت می‌شوم. تا می‌بیندم‌، از خوشحالی‌، جیغ می‌کشد و همدیگر را بغل می‌کنیم. زمان عقب می‌رود و من الان یک دانشجوی بیست ساله‌ام. چقدر قلبم تندتر می‌زند و خون در رگ‌هایم جریان جوانی دارد. در جنگل‌های شمال و دریای آبی خزر‌، ما دانشجوهای کتاب به دستیم. در اتوبوس‌های جاده‌ها‌، ما مسافران همیشگی تهرانیم. در عکس‌های دانشگاه‌، فارغ‌التحصیلان پر غرور فاتح دانشگاهیم.

همکارانش با لبخند به ما دو تا نگاه می‌کنند که چطور این همه سال بدون دیدن هم‌، تاب آورده‌ایم. مرا به اتاق بغل می‌برد. آن جا دیگر کسی نیست. روی مبل‌های راحتی‌، روبروی هم می‌نشینیم. هیجان اولیه فروکش کرده است. هر دو لبخند بر لب داریم و چشم‌هایمان برق می‌زند ولی سکوت بینمان است. سکوتی از سر احتیاط!‌ حجم بیست سال فاصله را با سکوت پر می‌کنیم. بیست سال گذشته‌، ولی چشم‌ها همان بودند که هستند. هیچ فرقی نکرده‌ایم. به اطراف اتاق نگاه می‌کنم. دیوارها آبی کمرنگ هستند و یک پنجره بزرگ شیشه‌ای‌، اتاق را از سالن نوزادان جدا می‌کند. همکارانش را می‌بینم ولی هیچ صدایی از آن طرف نمی‌آید.

ـ خوبی؟ چه کارا می‌کنی؟

پاهایش را روی هم انداخته و با نگاهی مطمئن از من سوالی آشنا می‌پرسد.

لبخندم هنوز از صورتم نرفته. هنوز محو این انرژی جوانی هستم که بین سلول‌هایم می‌دود و خاطرات گذشته را جلوی چشم‌هایم می‌آورد. با احتیاط جواب می‌دهم:

ـ خوبم. تو چطوری؟

می‌ترسم بگویم بر من در این بیست سال چه گذشته است. او را نمی‌دانم. آیا او هم ترسی دارد؟ یا از سفرها و فتوحاتش برای من می‌گوید؟ من چه دارم که به او بگویم؟ خاطرات دانشجویی؟!…

ـ می‌بینی که! مشغول کار و خونه و بچه‌داری و …

لحنش البته خیلی رضایتی را نشان نمی‌دهد. نفس راحتی می‌کشم. ولی با خودم فکر می‌کنم دنبال چه آمده‌ام؟

دانشگاه که تمام شد‌، او ازدواج کرد.

در لباس عروسی‌، چه خوشحال بود و پر غرور! هم ارشد قبول شده بود و هم ازدواج با مهندس مورد علاقه‌اش و هم مشغول کار در بهترین بیمارستان تهران! دیگر چه می‌خواست؟ در جشن ازدواجش بودم و دیگر از هم جدا شدیم. الان که روبروی هم نشسته‌ایم‌، ذهنم مثل ساعت کار می‌کند: ما از هم سال‌هاست که دور شده‌ایم و حرفی برای گفتن نمانده! ولی به جای این کلمات‌، چیزهای دیگری از دهانم خارج می‌شود:

ـ همون یه دخترو داری؟ اسمش چی بود؟ آرام؟! …

لبخندش به قهقهه‌ای تبدیل می‌شود:

ـ دلارام! چقدر هم که آرام بود. اسمش را دلارام گذاشتیم شاید آروم باشه. چیزی که نداشت آرامش بود. الان یه دختر دیگه هم دارم. دو تا شدند. تو چطور؟

نگاهش جستجوگرانه و پرسشگرانه است. نمی‌توان از آن با سکوت گذشت. آرام می‌گویم:

ـ یه دختر دارم. پنج سالشه.

ـ وااای! بالاخره عروسی کردی؟ اون مرد خوشبخت کیه؟ اسم دخترت چیه؟

بر خلاف هیجان و لبخندش که به پهنای صورت است‌، ساکت نگاهش می‌کنم. آخری را جواب می‌دهم:

ـ آنیتا! البته دیگه مرد خوشبختی در بین نیست.

خنده از لب‌هایش جمع می‌شود. انتظار ندارد که با این آرامی‌، صریح باشم.

ـ واقعا؟ به این سرعت؟ چرا؟

حس می‌کنم باید خیلی بدبخت باشم. ولی چرا این قدر آرومم؟

ـ جدا شدم.

نگاهم مستقیم است و آرام!

چشم‌های ترسیده‌اش‌، لبخند را دوباره به صورتم برمی‌گرداند. نگاهش می‌کنم که چطور دستپاچه شده است. او با مردش خوشبخت است و خوشبخت نبودن دیگران‌، حتما سخت است.

ـ چطور شد؟ بهت خیانت کرد؟

ماتش برده است. پر از سوال شده و شاید فکر می‌کند برای همه سوال‌هایش جواب دارم. نگاهش می‌کنم و لبخند می‌زنم:

ـ الان خوبم. یعنی راحتم.

و نگاهش می‌کنم. این یعنی نمی‌خواهم بگویم چطور شد. بگذار برای خودم بماند. او هم آن قدر باهوش هست که ظرافت جواب را بفهمد.

ـ دخترت چه شد؟ با توست؟

التهاب سوالش را می‌فهمم. هر مادری همین التهاب را دارد: فرزند!

ـ دوسال پیش بود. دخترم پیش خودم است. شوهرم رفت کانادا.

ـ نخواستی باهاش بری؟

باورش برایش سخت است.

ـ ولش کن! لیاقتت را نداشته! همه‌شون سرو ته یک کرباسن! خب بگو الان چی کار می‌کنی؟

خشم در وجودش زبانه می‌کشد. لبخندش محو شده. همیشه همین‌طور زود جوش می‌آورد. خاطرات دانشگاه برایم زنده می‌شوند. از خشم‌های ناگهانی‌اش! لبخند می‌زنم و مستقیم نگاهش می‌کنم. می‌گذارم تا باور کند که در لحظه‌، چقدر آرامم. هنوز نمی‌تواند راحت با قضیه کنار بیاید.

ـ اوایل خب کمی‌سخت بود. الان خیلی بهترم.

ـ دخترت چی؟ اون چطور بود؟

نمی‌گویم که او آن قدر کوچک بود که چیزی نفهمید.

نمی‌گویم که خیلی از اوقات‌، حسرت او و دیگران را می‌خورم. نمی‌گویم که با سختی کار می‌کنم و گاهی ترس‌هایم‌، دو شقه‌ام می‌کنند. نمی‌گویم دوتایی بودن‌، می‌تواند خیلی کمک کننده باشد و تنهایی‌، گاهی چقدر تحمل می‌خواهد. چیزی نمی‌گویم ولی آهی بزرگ از قفسه سینه‌ام خارج می‌شود. خودش پیشقدم می‌شود:

ـ می‌دونی بهت حسودیم میشه! به این که شجاعت این کارو داشتی. خوش به حالت که رها شدی. باور کن! تو آزادی!

این بار نوبت من است که مات زده‌، نگاهش کنم. چیزی را که می‌شنوم باور نمی‌کنم. عکس‌های دونفره شان در فضاهای مجازی‌، چیزی غیر از این را می‌گوید. کدام راست است؟

ـ من باید این کار را سال‌ها پیش می‌کردم. ولی هربار ترسیدم. ترس از دست دادن بچه‌ها‌، ترس از دست دادن حمایت مالی‌، ترس از این که کجا بروم …..

نمی‌پرسم چرا یا چطور؟ نمی‌خواهم بدانم مشکلش با همسرش چیست؟ فقط سراپا گوش می‌کنم. این یک کشف راز است. سرش پایین است و انگار با خودش دارد زمزمه می‌کند:

ـ همه این سال‌ها فقط دارم تحمل می‌کنم. دیگر هیچی بینمان نیست. یعنی خیلی وقت است که دیگر چیزی بینمان نبوده! یک جهنم واقعی!

جمله‌ای از کتابی در ذهنم می‌چرخد:

مادری به دخترش می‌گفت که به خاطر او خودش را به جهنم انداخت و به زندگی با شوهرش ادامه داد. دختر در جواب گفت: «به گمانت جهنم‌، کانون خوبی برای پرورش یک بچه بوده است؟»

ـ نمی‌دونی چقدر به تنگ اومدم. گاهی حالم ازش دیگه به هم می‌خوره. فقط این جاست که گاهی بهم حس راحتی می‌ده. کار با بچه‌ها رو دوست دارم. مخصوصا شیفت شب می‌گیرم تا کمتر ببینمش.

هیچ نمی‌گویم و می‌گذارم حرف بزند. به دست‌هایش خیره شده و من به انگشت‌های باریکش نگاه می‌کنم. هیچ انگشتری ندارد.

ـ چرا دارم به تو این چیزها را می‌گویم؟

نگاهم می‌کند و ابروهایش بالا رفته‌اند. در چشم‌هایش تلالویی از باران شمالی می‌درخشد. بلند می‌شوم و کنارش می‌روم. دستم را روی شانه‌هایش می‌گذارم.

ـ یه حس راحتی پیشت دارم. بهم امنیت می‌دی. شاید چون جسارت داشتی.

لحن صدایش بغض دارد. می‌دانم که چیزی که او را به حرف زدن واداشته‌، سکوت من بوده و دیگر هیچ!‌

می‌گویم: گاهی زندگی به آدم سخت می‌گیره. نمی‌دونم اسم کاری که کردم جسارته یا … فقط می‌دونم هر موقعیت، سختی‌های خودش رو داره.

شاید می‌خواهم متقاعدش کنم. شاید می‌خواهم بگویم در جهنم خود بمان! این طرف‌، جنگ است و تو شاید تاب نیاوری. این طرف‌، لحظه‌های دردناکی است که روحت را نیشتر می‌زند. اما احتمالا او هم لحظه‌های دردناک و نیشترهای زیادی را تجربه کرده و دردش را می‌داند.

ـ چه ایامی‌ داشتیم. یادته؟ از بقیه خبر داری؟

می‌خواهد گذشته را به میان بیاورد تا از حال در بیاییم.

اکنون و حال‌، کمی‌ تا قسمتی ابری و مه‌آلود است. گذشته اما با شفافیت می‌درخشد.

کسی از پشت شیشه‌، به شیشه می‌زند. همان جوان مودب اول بخش است. از جایش بلند می‌شود:

ـ الان بر می‌گردم. نری‌ها! تازه گرم صحبت شدیم.

ولی من هم باید بروم. دیر وقت است و دخترم منتظرم! همدیگر را بغل می‌کنیم. این بار انرژی بیشتری در این آغوش هست. دیگر از هم ترسی نداریم.

ـ چقدر امشب سبک شدم. مرسی که اومدی! یادمه همیشه همین طوری‌، مهره مار داشتی!

با هم می‌خندیم و تا در خروجی بدرقه‌ام می‌آید. آرزوی دیدار بعدی و دیدن دخترها! هوای خنک شب به صورتم می‌زند. واقعا کداممان خوشبخت‌تریم؟ کدام رهاتر؟

 

دیگر مرد خوشبختی در بین نیست
گوینده: نیلوفر نگهبان

 

 

 

 

متن زیر نیز به جدایی می‌پردازد:

تنهایی‌ پشت یک ماسک شیک و روشنفکرنما

مطالب مرتبط
15 دیدگاه‌ها
  1. اذین خودی می‌گوید

    متن بسیار جالبی بود ، به خصوص جمله اخر ؛ واقعا کداممان خوشبختریم، کدام رهاتر؟
    به امید روزهای خوش و پر از موفقیت برای نویسنده عزیز

  2. یاسمن بلوری می‌گوید

    داستان بسیار جالبی بود دوست عزیز. دو زندگی که یکی تنهایی رو تجربه میکرد و دیگری طلاق عاطفی. بسیار خوب به تصویر کشیدید.
    صدای خانم نگهبان هم بسیار زیاد روی متن نشسته بود و عکس خانم صفویه هم فوق العاده بود.
    ممنون از مطلب خوبتون

  3. شکوفه صمدی می‌گوید

    چقدر خوب خوانده شده این متن! شایسته متن خوبی که نوشته‌اید!
    بذار برای خودم بمونه
    التهاب سؤالشو می‌فهمم
    گاهی ترس‌هام…
    تنهایی چقدر تحمل می‌خواد

  4. سردشتی می‌گوید

    متاسفانه زنگی همیشه با همین پارادکس همراه بوده و انگار ظاهرا هیچ کس از وضعیتش راضی نیست. اما آنچه که مسلم هست اینکه به نظر من بیش از پنجاه درصد زوج ها از زندگی مشترک راضی نیستند به خصوص خانمها. ممنون از منن خوبتون

  5. شاهمرادی می‌گوید

    دوستم شما خوشبخت تری چون جسارت تصمیم بزذگی را داشتی. شاهمرادی

    1. سمیرا می‌گوید

      من هم کاملا با خانم شاهمرادی عزیز موافقم.

  6. ناشناس می‌گوید

    عزیزم تو از همه خوشبختتری چون جسارت بزرگ کردن بچه را به تنهایی داری

  7. سمیرا می‌گوید

    سلام خانم عباسی عزیز،
    سپاس. متن تان زیبا و خواندنی بود. مفصل هم به ذکر جزئیاتش پرداخته بودید. ممنون که این تجربه و احساس ارزشمند را با ما سهیم شدید. موسیقی و تصویر خانم صفویه هم با متن هماهنگ بود. خانم نگهبان به استادی آن را اجرا کردند. سپاس از همکاران خوب خانواده آنلاین.?

  8. معصومه راستی می‌گوید

    سلام با سپاس من من خواستم بگم واقعا خیلی از پروفایل ها گول زننده هستند واین خانم خیلی بزرگوار بودند که با این همه دلخوری از همسر باز پروفایلشو عکس همراه با همسر می گذاشته واقعا از ظاهر زندگی دیگران نمیشه چیزی را قضاوت کرد

    1. آتوسا سادات متین رهبری می‌گوید

      شاید عکس رو با همسرش میذاشته تا جلوی خیلی از اتفاقاتی که برای زنان تنها و بیوه میفته رو بگیره چشمهای نا پاک خیلی ها در انتظار شکاره

  9. فائزه می‌گوید

    متن قابل تاملی بود‌. همیشه موقعیت های عالی که فکر می کنیم ممکنه ما رو خوشبخت ترین کنه در باطل اون چیزایی که می خوایم رو به همراه نمیاره و کلی با خودش مسائل و مشکلات داره. فکر می کنم اگه بخوایم برای بدست آوردن اینگونه مسائل کسی یا چیزی رو انتخاب کنیم همیشه با شکست مواجه بشیم.
    ممنون بابت نوشته زیباتون. پاینده باشید

  10. مریم عاطفی می‌گوید

    به نظرم وقتی خوشبختی میره باید خودمون بسازیمش ‌ چاره ای نیست گاهی ادمها با شریک زندگیشون نمیتونن یه قصه مشترک داشته باشند. زیبا نوشتید ‌

  11. خطیبی می‌گوید

    زیبا نوشته اید ، باز هم طلاق عاطفی بنظرم راوی خوشبخت تر است

  12. فرشته خانی می‌گوید

    زندگی همین غمها و شادیهاست بدون شکست هیچ پیروزی معنا پیدا نمی کنه.باید دوباره و دوباره از نو شروع کرد.رفتن و ماندن هر دو نیاز به ایثار و فداکاری دارد.هر کدام از این دو زن به شیوه خود با زندگی دستو پنجه نرم می کنند.
    ولی هر دو به عشق دختر هاشون زنده اند
    و این یعنی زندگی ادامه داره.

  13. دورودیان می‌گوید

    سلام
    به نظرم هر دوزن شجاع هستند.یکی بیرون
    قلعه می‌جنگه‌دیگری درون قلعه.مهم پیروزیه.

دیدگاه‌تان را درباره این متن بنویسید

پست الکترونیک شما نمایش داده نمی‌شود