به خاطر پدرم آمدم؛ به خاطر دخترم ماندم

عکاس: ماهی صفویه / نویسنده: زیبا زفرقندی

داستان زیر روایتی از ازدواج اجباری است:

آن روز را خوب به خاطر می‌آورم.

آقاجان پایش را کرده بود توی یک کفش که یا همین حالا «بله» را می‌گویی یا اسمت را از توی شناسنامه‌ام خط می‌زنم.

نشستم پای سفره‌ی عقد و بله را گفتم.

حالا ۱۵ سال از آن روز گذشته است و هنوز اسم من توی شناسنامه‌ی آقاجان است و اسم حمید، پسر دایی بزرگم توی شناسنامه‌ی من.

امروز صبح وقتی از خواب بیدار شدم حمید رفته بود؛ زودتر از همیشه. بوی ادکلنش تمام اتاق خواب را پر کرده بود.

دیشب هم طبق معمول پشت میز کارم خوابم برد.

وقتی بیدار شدم همان‌جا روی کاناپه خوابیدم تا با سر و صدایم حمید را بیدار نکنم. بوی ادکلنش حالم را به هم می‌زد. پیراهن چهارخانه‌اش را انداخته بود روی تخت. احساس می‌کردم چهارخانه‌های پیراهنش درشت‌تر شده و یقه‌اش بوی زن دیگری را می‌دهد.

تازگی‌ها هر چقدر لباس‌هایش را می‌شستم بوی ادکلنش از بین نمی‌رفت.

انگار هیچ آنزیمی حریف این بوی لعنتی نبود. پیراهن را با ناامیدی پرت کردم توی سطل آشغال. باید پودر لباسشویی‌ام را عوض می‌کردم.

ظرف‌های کثیف را شستم و ته مانده‌ی سیگارهای حمید را روی پیراهنش خالی کردم.

ساعت ۱۰ رها را صدا کردم.

تعطیلات تابستان شروع شده بود و باید فکری به حال بیکاری رها می‌کردم. دو تا تخم مرغ گذاشتم عسلی شود. دخترم تخم مرغ عسلی دوست داشت.

دیشب از حمید پرسیدم رها را کجا ثبت نام کنم؟

سرش را کرده بود توی گوشی. بی آن که نگاهم کند گفت: هر کلاسی که دوست داره. خودتم باهاش برو. از بس خونه موندی به زمین و زمان مشکوکی.

طعنه می‌زد. به من و نفس‌تنگی‌هایم وقتی بوی ادکلنش توی خانه می‌پیچید.

گفتم: من که تو خونه بیکار نیستم. هزار تا کار دارم. فردا یادت باشه پرده‌ها رو ببری خشکشویی.

گوشی را گذاشت روی مبل و کانال تلویزیون را عوض کرد:

ـ بذارشون کنار جاکفشی تا یادم نره.

از تمام حرف‌هایم فقط شستن پرده‌ها را خوب فهمیده بود.

ـ باشه. شامت رو گازه. اون جاسیگاری هم خالی کن. بوش تموم خونه رو برداشته.

صدای تلویزیون را زیاد کرد و خودش را به نشنیدن زد.

امروز صبح که بیدار شدم دیدم که جاسیگاری‌اش همان‌جا روی میز بود اما پرده‌ها را با خودش برده بود.

تخم مرغ‌ها که عسلی شدند رها آمد. چایش را که سر می‌کشید گفتم: رها! بابا گفت هر کلاسی که دوست داری ثبت نام کن.

با چشم‌های عسلی‌اش نگاهم کرد و گفت: نمی‌دونم مامان.

نمی‌دونم چی دوست دارم.

دلم هری ریخت.

دختر ۱۳ ساله‌ام علایقش را نمی‌شناخت.

هنوز نمی‌دانست از چه چیزی خوشش می‌آید. یاد خودم افتادم. ۱۵

سال پیش من هم نمی‌دانستم از چه مردی خوشم می‌آید و از چه مردی نه. سن و سالی نداشتم.

هنوز کلاس دهم را تمام نکرده بودم که نشستم سر سفره‌ی عقد و مدرسه را رها کردم.

بعد از ازدواج اما حمید را راضی کردم که درسم را ادامه بدهم.

حمید چندان موافق درس خواندنم نبود اما مستقیما هم مخالفت نمی‌کرد.

من هم بهانه دستش نمی‌دادم. غذای گرم و لباس‌های تمیز و اتوکشیده جایی برای اعتراض باقی نمی‌گذاشت. حمید هم سرش به مغازه و کاسبی‌اش گرم بود. رها که دو ساله شد، دانشگاه قبول شدم.

تازه ۲۱ سالم بود. خانه‌داری و بچه‌داری و درس خواندن در کنار هم خیلی سخت بود اما از پسش برآمدم.

اوایل روزهای دانشجویی آن قدر ذوق داشتم که دلم می‌خواست مو به موی اتفاقات کلاس را برای حمید تعریف کنم اما او کمترین اشتیاقی برای شنیدن نداشت. اسم دانشگاه و همکلاسی‌ها را که می‌آوردم بیشتر توی مبل فرو می‌رفت و حرف‌های من توی دهانم یخ می‌کرد.

کم کم یاد گرفتم سکوت کنم و علایقم را برای خودم نگه دارم.

حمید از دنیای من فاصله گرفته بود. حالا بعد از ۱۵ سال هر دو یاد گرفته بودیم کاری به کار هم نداشته باشیم و نفس‌هایمان زیر یک سقف قاطی نشود. دخترمان ۱۳ ساله بود و آرامشش از هر چیزی مهم‌تر بود. باید کمکش می‌کردم تا راهش را پیدا کند و خودش را بشناسد. ۱۵ سال پیش به خاطر آقاجانم زن این خانه شدم و حالا بقیه‌ی عمرم را به خاطر دخترم رها همسر و مادر باقی می‌مانم. حالا دیگر چه اهمیتی دارد که در چهارخانه‌ی پیراهن حمید چه کسی زندگی می‌کند. من مادری هستم که عاشقانه دخترش را دوست دارد.

 

اگر این داستان را دوست داشتید، خواندن متن زیر را نیز به شما پیشنهاد می‌کنیم:

هنوز قرص نخورده، متوجه شدم باردارم!

 

 

مطالب مرتبط
25 دیدگاه‌ها
  1. سمیرا می‌گوید

    سلام زیبا جان، خیلی قشنگ بود و صمیمیتش به دلم نشست.?موفق باشید.

    1. ناشناس می‌گوید

      سلام عزیزم.خیلی خیلی ممنونم از توجهت

  2. سردشتی می‌گوید

    قلمتان پایدار دوست من. فرهنگ غالب بر زنان ایرانی را به خوبی به تصویر کشیدید.

    1. زیبا زفرقندی می‌گوید

      درود خانم سردشتی عزیزم.ای کاش تغییر کنه این فرهنگ…ممنونم از توجهتون

  3. مینا فروغی می‌گوید

    بسیارتلخ و دلنشین مثل قهوه ترک بی شکر

  4. ناشناس می‌گوید

    خانم فروغی چه اصطلاح قشنگی به کار برده بودند.مثل قهوه تلخ بدون شکر
    واقعا وقتی گذشت در زندگی به کرسی می نشیند طعم همان قهوه ترک بدون شکر را داردزیبا جان موفق باشی
    شاهمرادی

  5. فرح یعقوبی می‌گوید

    وقتی به زندگی نگاه میکنی فکر میکنی فقط سرنوشت شما اینطوری نوشته شده اما زمانی ک بادیگران حرف میزنی تازه متوجه میشی ک لااقل ۸۰ درصد ازدواجها الکی شروع شده به اجبار ادامه داره
    حقیقت روقشنگ به قلم اوردی موفق باشی دوستم

  6. ناهید مشایخی می‌گوید

    دوست عزیز حرف دل جمعیت کثیری از مادران را زدی موفق باشی

  7. پری ناز می‌گوید

    نوشته شما زیباست از لحاظ نویسندگی .
    موضوع هم خوب بود و نشون میداد که بعضی از خانم ها خودشون رو گول می زنند و می خواهند فقط مادر باشند شاید واقعا به نظر شون بیاد این سبک از زندگی مردان بی اشکاله اما به نظر من چند سوال مطرحه . مثلا حقوق کودک تا چه اندازه رعایت میشه حقوق مادی و معنوی زن به عنوان همسر … و هزار و یک مشکلی که اون زن در رابطه با کل خانواده می توانه به وجود بیاره

  8. شکوفه صمدی می‌گوید

    چه روان و خوب به این موضوع پرداختید.

  9. شکوفه صمدی می‌گوید

    چه روان و خوب به این موضوع پرداختید. سپاس

  10. یاسمن بلوری می‌گوید

    درود بر شما خانم زفرقندی عزیز. متن خوب و روانی داشتید. هرچند متن ماجرا تلخ بود و ولی قلم شما دلنشین بود. ای کاش روزی برسد که هیچکس به اجبار تن به ازدواج ندهد و هیچگونه طلاق عاطفی نداشته باشیم.
    سپاس از شما

  11. اذین خودی می‌گوید

    با سلام، موضوعی که شما مطرح کردیدخانم زفرقندی عزیز، یعنی طلاق عاطفی، موضوعی است که متاسفانه پنهان و زیر پوستی در خیلی خانواده های ایرانی وجود دارد. واقعا امیدوارم درک و تفاهم دوطرفه در خانواده ها بیشتر شود تا اعضای خانواده به خصوص کودکان کمتر ضربه بخورند.
    با تشکر از شما

  12. بهار می‌گوید

    عالی بود خانم زفرقندی واقعیت بسیاری از زندگی های دوره و زمانه ما

  13. مریم احمدی می‌گوید

    خیلی از داستانتون و لحن شیرین و روانش لذت بردم . موفق باشید

  14. فرشته خانی می‌گوید

    چقدر أین داستان آشنا بود داستان زندگی کسی که خوب می شناسمش و چقدر خوب که زن قصه یک دختر داره و می تونه تنهاییها شو با او پر کنه
    زیبا جان عالی بود همه آدمای داستان و روحیاتشون رو خیلی ملموس و واقعی به روی کاغذ آوردی.

    موفق باشی عزیز مهربان

  15. شهلا اسدی تهرانی می‌گوید

    ممنون بسیار متن موجز و تاثیر گذار بود .
    ولی بانو زفرقندی عزیز ازدواج بقول قدیمی ها یک هندوانه در بسته است
    چه به اجبار باشد و چه دلخواه پای سفره ی عقد بنشینی فرق نمی کند اگر یک جای کار در زندگی بخواهد بلگند می لنگد من با عشق ازدواج کردم عاشقانه ی عاشقانه یک عشق دو طرفه ولی منهم جانم به لبم رسید و سالها پیش به طلاق عاطفی رسیده بودم و به خاطر فرزندانم ادامه می دادم و راه به جایی نداشتم بچه ها هر سه حق را به من می دادند پشتم بودند. وقتی به خانواده ام پناه می بردم می گفتند خودت انتخاب کردی بایدبرگردی بخاطر بچه هایت زندگی کنی ، روبرو سراب بود و پشت سر خراب تا اینکه با کمال تعجب خداوند بلاخره یک روز مرا دید و یا شاید از دیدن صحته های دلخراش خسته شد و صدایم را شنید . و با یک شوک بزرگ همسرم را تغییر داد و اوضاع کمی بهتر شد باور کنید در زندگی هر کس مشکل وجود دارد. و بدانید همیشه و همیشه در جوانع بشری بنیان خانواده ها را زنان آن جامعه نگه می دارند . و
    بیخود نیست که ناپلئون امپراتور فرانسه می گوید فرهنگ هر کشوری را زنان آن کشور می سازند!!

  16. شاهمرادی می‌گوید

    زنهای ما همیشه تنها هستند ومردهای ما همیشه طلبکار چه میشود کرد . به قول خودمون باید بسازیم وبسازیم.

  17. آتوسا سادات متین رهبری می‌گوید

    هدف نداشتن یعنی آغاز افسردگی در زنان و مردهای بی مسئولیت که زنان را به کنیزی میبرند زامبی صفتی بیش نیستند . طلاق عاطفی و به خاطر فرزند زندگی کردن سرابی بیش نیست چرا که اون وابستگی در آینده باعث سرخوردگی مادر و عذاب وجدان مداوم فرزند خواهد شد بهترین راه طلاقه و ازدواج دوباره و تشکیل زندگی بهتر برای خوب زندگی کردن هیچ وقت دیر نیست

  18. خطیبی می‌گوید

    باز هم طلاق عاطفی و تلخی یک ازدواج اجباری….زیبای عزیز مثل همیشه عالی نوشتی دوست خوبم

  19. زهره دارابیان می‌گوید

    خیلی خوب نوشتی زیبا جان ، خصوصا چهارخونه پیراهن رو دوست داشتم ?

  20. دورودیان می‌گوید

    این مهم نیست که پدراجبارکرده دختر سر سفره عقدبنشیند یا انتخاب خود دختر بوده است.گویا این نقش سقف است که با قرارگرفتن زیرآن مشکلات شروع می‌شود.به قول گروهی عشق بانرسیدن باقی می‌ماند.دوستی راسراغ دارم که به زور پدر عقد کرد،چند ماه نیز به مرد اجازه نداد تا دست به او بزند،اما رفتاردرست مرد توجه اوراجلب کردوزندگی آنهاشروع شد.به قول خانم تهرانی که زندگی آنهاباعشق شروع شددیگر چرا.

    1. پری ناز می‌گوید

      موافقم

  21. فاطمه می‌گوید

    شاید میتونست سرنوشت منم اینطور میشد ولی خوشحالم که نشد.عاااالی بود زیبا❤❤

  22. ادب می‌گوید

    داستان بسیاری از زنان جامعه ماست باید دید کجای کار مشکل داره به کمک‌مشاوره یا دوستان خوب راهکاری پیدا کردوالا بچه ای که داره به سن جوانی میرسه ورفتار پدر مادر را میبینه انگیره اش را برای زندگی از دست میدهد

دیدگاه‌تان را درباره این متن بنویسید

پست الکترونیک شما نمایش داده نمی‌شود